شبیه یک غریبه شده است؛ غریبهای که نمیشناسند. انگار نه انگار که از نوزادی بزرگش کردهاند. انگار نه انگار که جانشان به جان هم بند بوده و سالهای سال خاطره دارند از قد کشیدنش، مدرسه رفتنش، از بازیهای کودکانه و درس خواندنش. هنوز هم فرزندشان است، با همان اسم و رسمی که در شناسنامهاش نوشته شده. همان دلنگرانیهای مادرانه و پدرانه، اما نگاهش دیگر آشنا نیست، حرفهایش بوی غریبگی میدهد. کارهایش را نمیفهمند. انگار یک نفر ـ یک غریبه شبیه او ـ جایش را با جگرگوشهشان عوض کرده، لباسهایش را پوشیده، در اتاقش خوابیده و هر روز به جای او سر سفره آنها مینشیند.
ادامه مطلب
