تصور کنید چهرهتان همیشه خندان باشد، حتی زمانی که قلبتان از اندوه سنگین است؛ مردم با دیدن شما بخندند، اما هیچکس نپرسد پشت این لبخند چه گذشتهای پنهان شده است. این تصویر، نقطه آغاز رمان «مردی که میخندد» اثر ویکتور هوگو است؛ داستان انسانی که قربانی خشونت میشود و بعدها، جامعه او را بیشتر به چشم وسیلهای برای سرگرمی میبیند تا انسانی با احساسات، آرزوها و حق انتخاب. هوگو با روایت زندگی این مرد، پرسشی اساسی مطرح میکند: آیا جامعه واقعاً انسانها را میشناسد یا فقط بر اساس ظاهر و جایگاهشان درباره آنها قضاوت میکند؟
ادامه مطلب
