دختری بیست و سه ساله و کارشناس مامایی هستم. به رغم این که قصد ازدواج نداشتم به اصرار خانواده ام راضی به ازدواج با پسرعمویم شدم. او مدت ها بود که ادعا می کرد علاقه ی شدیدی به من دارد و وضع مالی بسیارخوب و ظاهر زیبایی نیز داشت. تحصیلاتش دیپلم بود، شاگرد مغازه ی پدرش و سه سال نیز کوچک تر از من بود. او پس از دو ماه شروع به بهانه گیری های مختلف کرد، از ازدواج با من پشیمان شد و آن قدر مرا عذاب داد که نامزدی را به هم زدیم. حالا شخصیت و غرورم خرد و جریحه دار شده و مدت هاست که افسرده ام. تو را به خدا کمکم کنید.
ادامه مطلب
