نیک وویچیچ جوانی 34ساله است که به صورت مادرزادی از نعمت دست و پا محروم بوده، اما برخلاف تمام سختیهای زندگی توانسته به درجات بالایی از موفقیت برسد؛ موفقیتی که شاید بسیاری از افراد توانمند و سالم، دستیابی به آن را برای خود غیرممکن میخوانند.
به گزارش بهداشت نیوز، نیک وویچیچ جوانی 34ساله است که به صورت مادرزادی از نعمت دست و پا محروم بوده، اما برخلاف تمام سختیهای زندگی توانسته به درجات بالایی از موفقیت برسد؛ موفقیتی که شاید بسیاری از افراد توانمند و سالم، دستیابی به آن را برای خود غیرممکن میخوانند.
نیک تا امروز به بیش از 63 کشور جهان سفر کرده و در مقابل میلیونها نفر به سخنرانی انگیزشی پرداخته است. او که در گذشته تصمیم به خودکشی گرفته و بر آن فائق شده بود، اکنون خود را موظف کرده به ایجاد انگیزه، امید، هدف و آرامش در سایر افراد کمک کند. نیک موفقیت خود را مدیون عشق خانواده، اعتقادات مذهبی و مثبتاندیشی میداند و معتقد است هیچ اشتباهی در آفرینش او رخ نداده است.
خداوند نیز شکرگزاری او را بیجواب نگذاشته و یک زندگی سرشار از عشق، همسری زیبا و سالم و دو فرزند با دست و پای کامل به نیک بخشیده است.
قرار گرفتن در آستانه روز جهانی پیشگیری از خودکشی، مصادف با نوزدهم شهریورماه، بهترین فرصت است تا شما را با «بازگشت به زندگی» این مرد بزرگ آشنا کنیم.
اختلالی که در سونوگرافی مشخص نشد
نیک وویچیچ در سال 1982 میلادی در شهر ملبورن استرالیا به دنیا آمد. روز تولد او برای پدر و مادرش یک شوک بزرگ بود چرا که برای اولین بار متوجه شدند فرزند آنها دچار بیماری مادرزادی نادری به نام « فوکوملیا» است و دست و پا ندارد. مادر او یک پرستار بود و با آگاهی از مسائل پزشکی، بارداری خود را با رعایت نکات لازم و انجام آزمایشهای مختلف از جمله 3 بار سونوگرافی گذراند، اما متاسفانه در هیچ یک از سونوگرافیها تعداد انگشتان دست و پای جنین به طور کامل شمرده نشده بود، بنابراین هیچکس از وضعیت نیک قبل از تولد خبر نداشت. مادر او به قدری ناراحت بود که وقتی نیک را کنارش روی تخت بیمارستان قرار دادند، نتوانست او را در آغوش بگیرد. از خود میپرسید که چرا این اتفاق برای او افتاده و چرا اینقدر بیخبر، اما این تقدیر خانواده وویچیچ بود که پسری با ویژگیهای نیک را بزرگ کنند و یک قهرمان به دنیا تحویل دهند.
ثبتنام در مدرسه عمومی و تحمل تمسخر دیگران
نیک در تمام طول کودکی و نوجوانی از فشارهای جسمی و روانی بسیاری رنج میبرد. با وجود محدودیتهای جسمی، مادر و پدرش تصمیم گرفتند او را مانند سایر کودکان در مدرسه عمومی ثبتنام کنند. آنها اعتقاد داشتند نیک نباید گوشه خانه و تنها باقی بماند، بلکه باید سعی کند اعتمادبهنفس خود را بالا ببرد. متاسفانه این موضوع برای نیک بیدردسر نبود زیرا او هر روز توسط همکلاسیهای خود مورد تمسخر قرار میگرفت. اگرچه این وضعیت برایش دشوار بود، اما پدر و مادرش او را تشویق میکردند که در مقابل آزار و اذیت بچهها لبخند بزند و سعی کند تا حد امکان دوستهای جدیدی پیدا کند تا به دیگران نشان دهد تفاوت چندانی با آنها ندارد. با این حال فشارهای روانی به قدری برای نیک زیاد بود که در سن 8 تا 10 سالگی افکار خودکشی را از سر میگذراند.
دعوایی که به عذاب وجدان منتهی شد
نیک درمورد روزهای سخت مدرسه میگوید: «مسخره شدن و قلدری در مدرسه را اغلب دانشآموزان تجربه میکنند، نهفقط افرادی که روی ویلچر قرار دارند. طعنه انداختنها، خیره شدنها و مسخره شدن فقط در مدرسه برایم اتفاق نمیافتاد، بلکه آنها را در محیطهای عمومی دیگر نیز تجربه میکردم. مردم حتی برایم اسم میگذاشتند و از من جوک میساختند. سعی میکردم بعضی آنها را نادیده بگیرم، اما در مقابل بعضی دیگر از خود دفاع میکردم. حتی یک بار در دوران مدرسه پسری از همکلاسیهایم به من نزدیک شد و گفت: «شرط میبندم هیچ وقت نمیتونی روی کسی رو کم کنی!». من هم برای اینکه خودم را ثابت کنم او را به دعوا در زمین ورزش مدرسه دعوت کردم؛ با اینکه اصلا به دعوا کردن اعتقادی نداشتم چون میدانستم خشونت و کتککاری مشکلی را حل نمیکند. زمان دعوا، حدود 20 نفر از بچههای مدرسه آنجا جمع شده بودند تا ما را نگاه کنند. باور نمیکردم که این پسر اینقدر بدجنس باشد و بخواهد یک فرد معلول را کتک بزند، اما واقعیت تلخ بود.
من که در آن روزها سعی داشتم اعتماد بهنفسم را بالا ببرم، جلو رفتم و آماده دعوا شدم. رقیبم از من خواست از روی ویلچر پایین بیایم. من هم قبول کردم و از او خواستم روی زانوهایش قرار بگیرد تا قدمان به هم نزدیک شود. او قدبلند بود و دستهای درازی داشت. جلو آمد و با یک حرکت دست مرا روی زمین انداخت، اما از جای خود بلند شده و بار دیگر به او نزدیک شدم. چند بار این اتفاق تکرار شد. دخترهای جمع ناراحت شدند و از او میخواستند که مرا رها کند. این آخرین چیزی بود که میخواستم، بنابراین تمام قدرتم را جمع کردم و خودم را مستقیم به سمت صورت او انداختم. آن زمان با خواهر و برادرم عادت به بازی کشتی داشتیم. خیلی خوب میدانستم که چطور باید به حریف ضربه بزنم. همچنین چابک بودم و میتوانستم از روی 3 تا 4 پله پایین بپرم. با این حرکت رقیبم به عقب پرت شد و از بینیاش خون آمد. بلافاصله دچار عذاب وجدان شدم و از او معذرتخواهی کردم. بعد از آن نیز به خانه برگشتم و موضوع را برای پدر و مادرم تعریف کردم. من فرد صلحجویی بودم و هیچوقت سابقه درگیری نداشتم. به همین دلیل پدر و مادرم حرفم را باور نکردند و آن را به حساب جلب توجه گذاشتند. بعد از ماجرای دعوا در مدرسه به خودم قول دادم که دیگر وارد دعوا نشوم. بعدها به این نتیجه رسیدم که افراد به دلیل جهل یا کمبودهای خود دیگران را مسخره میکنند. ایمان قویام به خدا مهمترین عاملی بود که به من کمک کرد آزار و اذیت بقیه را تحمل کنم و آنها را ببخشم.»
با عشق خانواده از خودکشی منصرف شدم
نیک ادامه میدهد: «در دوران کودکی از خود میپرسیدم که اصلا چرا به این دنیا آمدهام. با این وضعیت و سربار بودن بر خانواده، آینده روشنی برای خود نمیدیدم. فکر میکردم هیچ وقت مستقل نخواهم شد و حتی نمیتوانم ازدواج کنم، بنابراین روز به روز افسردهتر میشدم.» او در کودکی عادت داشت روی میز آشپزخانه بنشیند و مادرش را هنگام آشپزی نگاه کند. یک بار در 8 سالگی بر اثر فشارهای روانی زمانی که روی کانتر آشپزخانه نشسته بود، تصمیم میگیرد خود را پایین بیندازد، بلکه از این زندگی راحت شود اما این فکر را عملی نمیکند. بعد از آن هم زمانی که 10 ساله بود تصمیم میگیرد خود را در وان حمام غرق کند، اما درست قبل از انجام این کار به یاد پدر و مادرش میافتد. آنها را تصور میکند که در زمان خاکسپاری چه درد و رنجی را متحمل میشوند و خود را مقصر میدانند، بنابراین فقط به عشق پدر و مادرش تصمیم میگیرد از خودکشی دست بکشد. نیک میافزاید: «خوشبختانه پدر و مادرم هر دو افراد باایمانی بودند و مرا به راه درست هدایت کردند. آنها مرا یک اشتباه نمیدانستند و هر روز به من میگفتند که چقدر زیبا هستم.» از نظر نیک، بزرگ شدن یک کودک در خانوادهای نابهنجار بدتر از نداشتن دست و پاست. او تاکید میکند: «شما ممکن است دست و پا داشته باشید، اما اگر قلبتان شکسته باشد یا به خاطر ترس فلج شده باشید؛ از زندگی خود چقدر بهره میبرید؟ معلولیت که فقط در جسم نیست، بلکه در مشکلات روانی نیز خلاصه میشود. انسان بدون امید، انگیزه و هدف از درون میمیرد.»
دست مصنوعی راضیام نکرد
زمانی که نیک 10 ساله بود، اندامهای مصنوعی مدرن به تازگی وارد بازار شده بودند، اما بسیار گرانقیمت بودند و خانواده نیک از پس هزینههای آن برنمیآمدند تا اینکه فردی خیر تصمیم میگیرد هزینه دست مصنوعی را برای او بپردازد. نیک آن زمان فقط 11 کیلوگرم وزن داشت، در حالی که دستهای مصنوعی برای او بزرگ و هر یک 3 کیلوگرم بودند، بنابراین در حرکات بدن او مشکل ایجاد میکردند. علاوه براین، برای نوشتن با این دستها مجبور بود کل بدنش را تکان دهد. او که احساس میکرد مانند یک روبات شده، پس از مدتی دستهای مصنوعی را کنار گذاشت و سعی کرد خود را همانگونه که هست، قبول کند.
کتاب مقدس زندگیام را تغییر داد
نیک در خانوادهای مذهبی بزرگ شد. او که محدودیتها و رنجهای بسیاری را در سن کم متحمل شده و افکار خودکشی را از سر گذرانده بود، در 15 سالگی با خواندن بخشی از کتاب مقدس تصمیم به تغییر زندگی خود میگیرد؛ بخشی که در آن به فرد نابینایی اشاره میشود که خداوند با کمک او حقایق را برای دیگران فاش میکرد. نیک معتقد بود خداوند کامل است و اشتباهی مرتکب نمیشود، بنابراین تولد او نیز اشتباه نبوده و حتما هدفی برای زندگیاش در نظر گرفته شده است. از آن روز دیگر اذیت و تمسخر هممدرسهایها مثل قبل آزارش نمیداد. نیک میدانست که باید صدای خود را درمورد زندگی با معلولیت و پیدا کردن امید و هدف به گوش مردم برساند.
مستقل شدن از طریق آزمون و خطا
نیک از دوران نوجوانی یاد گرفت که چطور مستقل باشد. برای مثال خودش به تنهایی مسواک میزند، حمام میرود، موهایش را شانه میکند و حتی میتواند با دهان در نوشابه را باز کند. درواقع، او این کارها را با امتحان و خطا یاد گرفته است، مثلا برای مسواک زدن از یک مسواک برقی استفاده میکند که در جای خود ثابت قرار گرفته است. او با گاز گرفتن تیوپ خمیردندان مقداری از آن را وارد دهانش میکند و بعد با حرکت شانه، دکمه مسواک را فشار میدهد. سپس آن را وارد دهانش میکند و با حرکات سر در جهات مختلف دندانهایش را مسواک میزند. نیک در حال حاضر در لسآنجلس زندگی میکند و برای جلوگیری از اتلاف وقت در سفرهایش یک پرستار همراه خود میبرد.
بیش از 3 هزار سخنرانی داشتهام
نیک در 21 سالگی از دانشگاه گریفیت با دو مدرک لیسانس در رشتههای حسابداری و برنامهریزی مالی فارغالتحصیل شد. او با شخصیت دوستداشتنی و گرمای صحبت خود توانسته تا به حال به بیش از 63 کشور سفر کند و بیش از 3 هزار سخنرانی داشته باشد؛ سخنرانیهایی که تعداد مخاطبان آنها گاهی به بیش از 110 هزار نفر میرسد. نیک برای اولین بار در 19 سالگی به سخنرانی انگیزشی در یک مدرسه دخترانه برای 300 نوجوان دعوت میشود. او میترسید دانشآموزان فکر کنند این سخنرانی 7 دقیقهای قرار است غمانگیز و بیفایده باشد، اما تنها با گذشت 3 دقیقه از شروع سخنرانی به قدری از او استقبال میشود که نیمی از جمعیت دانشآموزان شروع به اشک ریختن میکنند. حتی دختری هقهقکنان میان سخنرانی از نیک میخواهد که روی سن بیاید و او را در آغوش بگیرد. درست همان موقع بود که نیک میفهمد چقدر میتواند بر روحیه افراد تاثیرگذار باشد، بنابراین بیشتر از قبل بر تصمیم خود مبنی بر تبدیل شدن به یک سخنران انگیزشی، مصمم میشود. از آن زمان تاکنون نیک داستان زندگی خود را با میلیونها نفر؛ از دانشآموزان و معلمان گرفته تا رهبران جهان، افراد فقیر، زندانیان، بیماران، تاجران، کودکان بیسرپرست و... درمیان گذاشته است.
سخنرانیهایم آمار خودکشی را کاهش میدهد
حدود 6 سال پیش با قرار گرفتن در دوران رکود اقتصادی، آمار خودکشی میان دانشجویان افزایش یافته بود. خوشبختانه با انجام سخنرانیهای انگیزشی نیک در تعدادی از دانشگاهها، آمار خودکشی تا 8 درصد کاهش یافت. این موفقیت باعث شد او به دنیای رسانههای تصویری وارد شود و برای اولین بار مقابل 40 میلیون خانوار سخنرانی کند. به گفته نیک، خیلی از افراد شبها با یادآوری طعنههای دیگران، شکستها و ترسهایشان به خواب میروند، در حالی که باید بدانند زیبا هستند و بیدلیل به دنیا نیامدهاند. اگر شما حتی 100 بار برای رسیدن به هدف خود شکست بخورید، بازنده محسوب نمیشوید. باید محکم سر جای خود بایستید و کار را با قدرت تمام کنید. من نیز یک انسان عادی هستم و تلاش میکنم از طریق عشق با دیگران ارتباط برقرار کنم. خودم نیز یک روز به این عشق نیاز داشتم. اکنون میخواهم مثل باریکهای نور در تاریکی به هدایت افراد کمک کنم.
رکورد در آغوش گرفتن را شکستم!
بعد از موفقیت در زمینه سخنرانی، نیک یک سازمان بینالمللی غیرانتفاعی به نام «زندگی بدون دست و پا» را در آمریکا تاسیس و از این طریق به افزایش آگاهی و پیشگیری از تمسخر در مدرسه کمک میکند. اگرچه او هیچ وقت نتوانسته با دستان خود کسی را در آغوش بگیرد، یک بار موفق شده پس از سخنرانی، رکورد در آغوش گرفتن را با 741 بغل در ساعت در کتاب گینس ثبت کند. نیک گاهی به شوخی نیز روی میآورد. برای مثال وقتی کودکان از او سوال میکنند که چه بر سرش آمده، میگوید بر اثر سیگار کشیدن چنین شده است! به این ترتیب باعث خنده اطرافیان و کاهش استرس آنها میشود. نیک این روزها سرشار از زندگی، امید و انگیزه است. او خود را تسلیم محدودیتهای جسمی نکرده و در اوقات فراغتش به فعالیتهایی مانند شنا، نقاشی، موجسواری و سقوط آزاد میپردازد.
شکرگزاری به جای عصبانیت از نداشتهها
نیک میگوید: «یک بار در 13 سالگی هنگام بازی فوتبال با اعضای فامیل دچار پیچخوردگی مچ پا شدم. درواقع، یکی از پاهای من به صورت ناقص با دو انگشت تشکیل شده و 15 سانتیمتر قد دارد. این دو انگشت به من اجازه تایپ کردن، راه رفتن، حرکت با ویلچر، شنا کردن و... میدهند. وقتی پایم آسیب دید، مجبور شدم 3 هفته در تخت استراحت کنم. آن زمان تازه احساس کردم معلول شدهام و فهمیدم که به جای عصبانی شدن از نداشتههایم باید برای داشتههایم شکرگزار باشم. از آن روز شروع به شمردن نعمتهایم کردم. وقتی خود را در آینه نگاه میکردم، میگفتم که نیک تو دست و پا نداری، اما چشمهایت زیبا هستند. من نمیتوانستم ورزش کنم، اما در درس ریاضیات قوی بودم، بنابراین کافی است نکات مثبت خود را پیدا کنید و برای آنها شکرگزار باشید.»
رسیدن به آرامش یکشبه اتفاق نمیافتد
نیک میافزاید: «بیشتر از اینکه به دست و پا نیاز داشته باشم، به هدف و آرامش در زندگی خود نیاز دارم. در سالهای نوجوانی یک جفت کفش در کمد اتاقم نگه داشته بودم، به این امید که روزی خداوند با معجزه خود به من دست و پا عطا کند. اگرچه این معجزه هیچگاه اتفاق نیفتاد، اما فهمیدم که خود میتوانم معجزه زندگی دیگران باشم و به آنها نشان دهم انسانها بیشتر از درمان جسمی به درمان روانی نیاز دارند. برای این موضوع لازم نبود خداوند ظاهر فیزیکی من را تغییر دهد، بلکه فقط کافی بود قلب و ذهنم را سرشار از امید و انگیزه کند. رسیدن به آرامش برای من یکشبه اتفاق نیفتاد و روندی تدریجی داشت. من با دیدگاه مثبت خود توانستم امید و شادی واقعی را پیدا کنم، نه حس رضایت موقت که به دنبال شغل، میزان درآمد، روابط و... بهدست میآید. شادی مسالهای درونی است و شما خود مسوول آن هستید.»
موفقیت در نویسندگی بدون نیاز به دست و انگشت!
نیک علاوه بر تبدیل شدن به یکی از پرمخاطبترین سخنرانان انگیزشی جهان، توانسته با چاپ خاطرات خود در کتاب «عشق بدون مرز» نام خود را در زمره پرفروشترین نویسندگان قرار دهد. وقتی از او در مورد رمز موفقیتش سوال میشود، میگوید: «موفقیت امروز خود را مدیون عشق خانواده، اعتقاد به خدا و دیدگاه مثبت نسبت به زندگی هستم. من درواقع یک مبلغ مسیحی هستم و مردم را تشویق میکنم که بر مشکلات خود فائق شوند و دنبال رویاهایشان بروند.» نیک همچنین اهل امور خیریه است. او حتی در 20 سالگی به آفریقا سفر کرد و 20 هزار دلار به مردم نیازمند آنجا بخشید.
دارای همسری زیبا و دو فرزند سالم هستم
نیک معتقد است اگر شما در دوران مجردی خوشحال نباشید، در دوران متاهلی هم خوشحال نخواهید بود. او در اینباره توضیح میدهد: «من به همسر نیاز نداشتم، اما دلم میخواست ازدواج کنم. خداوند نیز از خواسته قلبی من آگاه بود و کمکم کرد با همسر آیندهام آشنا شوم. یک روز بعد از سخنرانی برای گروهی کوچک در حال صحبت با مخاطبانم بودم که همسر آیندهام «کانائه» با دوست مشترکمان وارد سالن شد. به محض دیدن او احساس کردم جرقهای در دلم زده شده است. احساس کردم او هم حسی مشابه من دارد. او یک زن دورگه مکزیکی/ژاپنی بسیار زیبا، سالم، صبور و مهربان است. به یاد دارم که در دوران آشناییمان یک بار دچار بحران مالی شدم چراکه در بعضی از پروژههایم شکست خوردم و بخشی از پولم دزدیده شد.
مجبور بودم از پدر و مادرم پول قرض کنم. این موضوع باعث شد دوباره احساس کنم سربار دیگران هستم. به همین دلیل افسرده شده بودم و هر روز گریه میکردم. فکر میکردم کانائه مرا ترک خواهد کرد، اما در عین ناباوری به من گفت که مشغول به کار میشود و به من کمک میکند. آن موقع بود که فهمیدم باید با او ازدواج کنم، بنابراین پس از 9 ماه از کانائه درخواست ازدواج کردم. او تا امروز همسری ایدهآل بوده و به من دو فرزند کاملا سالم هدیه داده است.»
رسیدن به این جایگاه ارزش درد و رنج را داشت
نیک ادامه میدهد: «افراد با هرگونه معلولیت باید بدانند که خداوند عاشق آنهاست و از نیازهایشان باخبر است. خداوند بیشتر از تحمل هر فرد بر او مقدر نمیکند. اگر به او ایمان داشته باشید، ناامید نخواهید شد. هر روز دعا کنید و از خدا بخواهید که ذهن و قلب شما را از افکار و احساسات منفی دور نگه دارد. برای رسیدن به آرامش، حقیقت وجودی و هدفتان را به خود یادآوری کنید.
هر روز زمانی را به خواندن کتابهای مقدس اختصاص دهید و آنها را باور کنید. همه ما از تنهایی میترسیم، اما باید بدانید تنها نیستید. خداوند با شماست. کافی است به او اعتماد کنید. من در سنین 8 تا 13 سالگی به وجود خدا شک کرده بودم و از او عصبانی میشدم، اما بعد فهمیدم که چه هدف والایی برای من قرار داده است. الان میتوانم بگویم که تمام درد و رنجی که در زندگی متحمل شدم، ارزش رسیدن به این جایگاه را داشت. فکر میکنم اگر از نعمت دست و پا برخوردار بودم به این جایگاه نمیرسیدم و صرفا یک حسابدار و برنامهریز مالی میشدم.»
منبع: هفته نامه سلامت


نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.