title
کد خبر: 298543
00
خلاصه کتاب «ربکا» اثر دافنه دوموریه
وقتی گذشته دست از سر زندگی آدم‌ها برنمی‌دارد

گاهی آدمی که دیگر در زندگی ما حضور ندارد، بیشتر از هر آدم زنده‌ای بر زندگی‌مان سایه می‌اندازد. «ربکا» داستان زنی جوان است که پس از ازدواج با مردی ثروتمند، وارد خانه‌ای می‌شود که همسر اول او در آن زندگی کرده و مرده است؛ اما خاطره و رازهایش هنوز زنده‌اند. دافنه دوموریه در این رمان نشان می‌دهد که چگونه مقایسه، ناامنی و رازهای پنهان می‌توانند آرام‌آرام زندگی آدم‌ها را تغییر دهند.

رمان «ربکا» نوشته دافنه دوموریه، از آن داستان‌هایی است که خواننده را از همان ابتدا با یک سؤال روبه‌رو می‌کند: چگونه ممکن است کسی که سال‌هاست مرده، هنوز بتواند بر زندگی آدم‌های زنده سایه بیندازد؟
داستان با زنی جوان آغاز می‌شود که نامش هیچ‌گاه در رمان گفته نمی‌شود. او دختری ساده، کم‌تجربه و خجالتی است که به‌عنوان همراه یک زن ثروتمند زندگی می‌کند. شرایط زندگی او زمانی تغییر می‌کند که در مونت‌کارلو با ماکسیم دو وینتر، مردی ثروتمند و اشراف‌زاده، آشنا می‌شود.
ماکسیم مدتی قبل همسر اول خود، ربکا، را از دست داده است. با وجود تفاوت سنی و شرایط متفاوت زندگی، او به زن جوان پیشنهاد ازدواج می‌دهد و آن دو خیلی زود با یکدیگر ازدواج می‌کنند. همسر جدید ماکسیم که تصور می‌کند با این ازدواج وارد زندگی تازه و رؤیایی خود شده است، همراه او به عمارت خانوادگی‌اش، ماندرلی، می‌رود.
اما ماندرلی آن‌طور که تصور می‌کرد نیست. تقریباً از همان لحظه ورود، زن جوان احساس می‌کند جای او در این خانه از پیش گرفته شده است؛ زیرا حضور ربکا هنوز در همه‌جا دیده می‌شود. اتاق، لباس‌ها، نامه‌ها و وسایل شخصی او همچنان در خانه باقی مانده‌اند و کارکنان ماندرلی نیز با احترام از او یاد می‌کنند. حتی بسیاری از عادت‌ها و تشریفات خانه همچنان مطابق سلیقه ربکاست.
زن جوان کم‌کم احساس می‌کند با زنی رقابت می‌کند که دیگر حتی زنده نیست. او ربکا را زنی زیبا، باهوش، اجتماعی، بااعتمادبه‌نفس و بی‌نقص تصور می‌کند؛ زنی که همه او را دوست داشته‌اند و هیچ‌کس نمی‌توانست جای او را بگیرد. در مقابل، خودش را دختری معمولی و کم‌تجربه می‌بیند که نمی‌تواند با خاطره چنین زنی رقابت کند.
این احساس زمانی شدیدتر می‌شود که با خانم دنورس، خدمتکار قدیمی و وفادار ربکا، روبه‌رو می‌شود. خانم دنورس علاقه عمیقی به ربکا داشته و رفتار سردش با همسر جدید ماکسیم باعث می‌شود زن جوان بیش از پیش احساس کند به ماندرلی تعلق ندارد. او مدام نگران است که ماکسیم نیز هنوز عاشق همسر اولش باشد.
اما نکته مهم اینجاست که خواننده نیز در ابتدا، درست مانند همسر جدید ماکسیم، ربکا را همان‌طور می‌بیند که دیگران توصیفش کرده‌اند: زنی کامل و دوست‌داشتنی.
به تدریج این تصویر ترک برمی‌دارد.
مدتی بعد، بقایای قایق ربکا در دریا پیدا می‌شود و جسد او نیز کشف می‌شود. پرونده مرگ او که پیش‌تر یک حادثه دریایی تلقی شده بود، دوباره مورد بررسی قرار می‌گیرد. حالا این سؤال مطرح است که آیا ربکا واقعاً به‌طور اتفاقی مرده یا کسی باعث مرگ او شده است؟
باز شدن دوباره پرونده، آرامش شکننده خانواده دو وینتر را از بین می‌برد. در جریان تحقیقات، رازهای بیشتری درباره زندگی ربکا آشکار می‌شود و تصویری که از او در ذهن همسر جدید ماکسیم شکل گرفته بود، آرام‌آرام فرو می‌ریزد.
مشخص می‌شود ربکا آن زن بی‌نقصی که دیگران تصور می‌کردند نبوده است. او روابط پنهانی داشته و با مردان دیگری نیز ارتباط داشته است. در میان این افراد، جک فاول، یکی از نزدیکان خانواده، نیز قرار دارد. ربکا در زندگی خصوصی خود چهره‌ای کاملاً متفاوت از تصویری داشت که برای اطرافیان ساخته بود.
ماکسیم سرانجام راز بزرگی را با همسر دومش در میان می‌گذارد: او ربکا را کشته است.
ماجرا به درگیری میان آن دو بازمی‌گردد. ربکا به ماکسیم گفته بود که باردار است و فرزند متعلق به مرد دیگری است. این خبر ماکسیم را خشمگین می‌کند. ربکا که می‌داند این موضوع می‌تواند زندگی ماکسیم را نابود کند، ظاهراً عمداً او را تحریک می‌کند. در جریان مشاجره، ماکسیم با شلیک گلوله ربکا را می‌کشد.
ماکسیم که از اتفاقی که افتاده وحشت‌زده شده است، جسد ربکا را داخل قایق قرار می‌دهد و قایق را غرق می‌کند تا مرگ او همچنان یک حادثه به نظر برسد. او سال‌ها این راز را پنهان می‌کند، اما پیدا شدن قایق و جسد، همه‌چیز را دوباره به نقطه اول بازمی‌گرداند.
با این حال، درست زمانی که به نظر می‌رسد راز اصلی داستان آشکار شده است، حقیقت دیگری مشخص می‌شود.
ربکا باردار نبوده است. پزشک پس از بررسی وضعیت او متوجه می‌شود که ربکا به سرطان پیشرفته رحم مبتلا بوده و بیماری‌اش در مراحل پایانی قرار داشته است. همچنین مشخص می‌شود که او به دلیل ناهنجاری رحم اساساً امکان بارداری نداشته است.
در نتیجه، ادعای بارداری ربکا دروغ بوده است. به نظر می‌رسد او از بیماری خود آگاه بوده و می‌دانسته زمان زیادی برایش باقی نمانده است. او با استفاده از همین موضوع، ماکسیم را عمداً تحریک کرده و او را به جایی رسانده که کنترل خود را از دست بدهد.
پس از آشکار شدن این حقیقت، مسیر پرونده نیز تغییر می‌کند و ماکسیم از اتهام قتل رهایی پیدا می‌کند. اما این رهایی به معنای پایان یافتن تأثیر ربکا نیست. خاطره او همچنان میان ماکسیم و همسر دومش باقی می‌ماند و زندگی آنها دیگر هرگز مانند گذشته نمی‌شود.
در پایان، ماکسیم و همسرش تلاش می‌کنند از گذشته فاصله بگیرند و زندگی تازه‌ای بسازند. اما ماندرلی، خانه‌ای که سال‌ها خاطره ربکا را در خود نگه داشته بود، در آتش می‌سوزد و از بین می‌رود. عمارت به نوعی آخرین نماد حضور ربکا در زندگی آنهاست و نابودی آن می‌تواند نشانه‌ای از پایان سلطه گذشته بر زندگی شخصیت‌ها باشد.
«ربکا» بیش از آنکه فقط داستان یک قتل و یک راز خانوادگی باشد، درباره مقایسه کردن خود با تصویری دست‌نیافتنی از دیگری است. زن جوان داستان در تمام مدت تصور می‌کند باید با زنی بی‌نقص رقابت کند، در حالی که آن تصویر از ابتدا کامل و واقعی نبوده است. رمان نشان می‌دهد آنچه درباره دیگران می‌بینیم، همیشه تمام حقیقت نیست و گاهی تصویری که از یک انسان در ذهن خود ساخته‌ایم، می‌تواند از خود آن انسان قدرتمندتر شود.
«ربکا» همچنین داستان مواجهه با گذشته است؛ گذشته‌ای که اگرچه تغییر نمی‌کند، اما می‌توان با شناخت حقیقت و پذیرفتن خود، اجازه نداد برای همیشه آینده را تعیین کند. شاید مهم‌ترین پیام داستان همین باشد که رهایی از مقایسه و قضاوت، می‌تواند نخستین قدم برای پیدا کردن هویت و زندگی مستقل خودمان باشد.
تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.