وقتی میترسیم، عصبانی میشویم، خوشحالیم یا ناگهان دچار اضطراب میشویم، معمولاً فکر میکنیم احساسات چیزی هستند که خودبهخود درون ما اتفاق میافتند؛ انگار مغز فقط یک دکمه را فشار میدهد و «ترس» یا «شادی» ظاهر میشود. اما کتاب «هیجانات چگونه ساخته میشوند؟» اثر لیزا فلدمن برت، این تصور رایج را به چالش میکشد. از نگاه نویسنده، مغز احساسات را مانند یک واکنش آماده دریافت نمیکند؛ بلکه با استفاده از اطلاعات بدن، تجربههای گذشته، پیشبینی، زبان و فرهنگ، به اتفاقات معنا میدهد و تجربهای را میسازد که ما آن را «احساس» مینامیم.
احساسات از قبل در مغز آماده نشدهاند
یکی از مهمترین ایدههای کتاب این است که برای هر احساس، یک بخش مشخص و ثابت در مغز وجود ندارد که با وقوع یک اتفاق، همان بخش فعال شود. یعنی نمیتوان گفت «ترس» همیشه از یک نقطه مشخص مغز میآید یا «شادی» همیشه الگوی یکسانی دارد.
این دیدگاه با تصور سنتی ما تفاوت دارد. در نگاه کلاسیک، احساساتی مانند خشم، ترس و شادی شبیه واکنشهایی مستقل و از پیش تعیینشده در نظر گرفته میشوند؛ اما نظریه «احساسات ساختهشده» (Constructed Emotion) میگوید مغز بر اساس اطلاعاتی که در اختیار دارد، تجربه احساسی را میسازد.
برای همین است که یک اتفاق واحد میتواند برای دو نفر معنای کاملاً متفاوتی داشته باشد. چیزی که برای یک نفر ترسناک است، ممکن است برای فرد دیگری هیجانانگیز باشد.
مغز فقط واکنش نشان نمیدهد؛ پیشبینی میکند
مغز دائماً در حال پیشبینی است. تجربههای گذشته به مغز کمک میکنند حدس بزند در لحظه بعد چه اتفاقی ممکن است رخ دهد و بدن چگونه باید خود را با آن شرایط هماهنگ کند.
مثلاً کسی که سالها رانندگی کرده، بسیاری از واکنشهای خود را بدون فکر کردن آگاهانه انجام میدهد. مغز او از تجربههای قبلی استفاده میکند تا مسیر، سرعت، حرکت خودروها و شرایط احتمالی را پیشبینی کند.
همین سازوکار درباره بدن هم وجود دارد. مغز دائماً وضعیت بدن را پیشبینی و منابع آن را تنظیم میکند؛ از انرژی و ضربان قلب گرفته تا تنفس و سایر فرایندهای بدنی. بنابراین احساسات را نمیتوان جدا از وضعیت جسمانی ما درک کرد.
بدن چه نقشی در ساختن احساسات دارد؟
در کتاب، مفهوم درونحسی (Interoception) اهمیت زیادی دارد. درونحسی به توانایی مغز برای دریافت و تفسیر اطلاعات مربوط به وضعیت درونی بدن گفته میشود.
فرض کنید قلب شما ناگهان تندتر میزند. این تغییر بدنی بهتنهایی نمیتواند به ما بگوید که شما ترسیدهاید، هیجانزدهاید یا مضطرب هستید. مغز باید این اطلاعات را در کنار شرایط محیط، تجربههای قبلی و مفاهیمی که یاد گرفته است قرار دهد و برای آن معنایی بسازد.
به همین دلیل، احساس فقط چیزی نیست که «در ذهن» اتفاق بیفتد. بدن نیز دائماً اطلاعاتی در اختیار مغز قرار میدهد و مغز با استفاده از این اطلاعات، تجربه ما را شکل میدهد.
چرا خنده همیشه به معنای شادی نیست؟
یکی از مثالهای قابلتوجه این بحث، خندیدن در مراسم ختم است. انتظار معمول این است که فرد در چنین موقعیتی غمگین باشد. بنابراین اگر کسی در مراسم ختم بخندد، ممکن است دیگران تصور کنند رفتار او عجیب یا نامناسب است.
اما کتاب با چنین مثالهایی نشان میدهد که میان یک رفتار ظاهری و یک احساس مشخص، رابطهای همیشگی وجود ندارد. خنده الزاماً به معنای شادی نیست؛ همانطور که گریه هم همیشه تنها معنای ممکن را ندارد.
مغز باید شرایط را در کنار وضعیت بدن، تجربه و اطلاعات موجود تفسیر کند. بنابراین نمیتوان از روی یک رفتار ظاهری، همیشه با اطمینان گفت فرد دقیقاً چه احساسی دارد.
فرهنگ و زبان، احساسات ما را شکل میدهند
یکی دیگر از نکات مهم کتاب، نقش فرهنگ و زبان در شکلگیری مفاهیم احساسی است. نویسنده برای توضیح این موضوع از مثال کاپکیک استفاده میکند. مواد تشکیلدهنده کاپکیک ممکن است مشابه باشند، اما اینکه چه چیزی را «کاپکیک» بدانیم، به مفهومی مربوط است که انسانها ساختهاند.
مفاهیم احساسی نیز تا حدی چنین وضعیتی دارند. واژههایی مانند غم، اضطراب، ناامیدی، عصبانیت یا افسردگی برای همه انسانها الزاماً معنای کاملاً یکسانی ندارند. ما بسیاری از این مفاهیم را در خانواده، جامعه، فرهنگ و زبان خود یاد میگیریم.
مثلاً واژه آلمانی Schadenfreude برای توصیف نوع خاصی از احساس نسبت به بدبیاری دیگران به کار میرود؛ مفهومی که ممکن است در زبانهای دیگر معادل دقیق و یککلمهای نداشته باشد.
یادگیری میتواند درک ما از احساسات را دقیقتر کند
هرچه مفاهیم بیشتری درباره احساسات یاد بگیریم، مغز ابزارهای بیشتری برای تفکیک تجربههای درونی در اختیار خواهد داشت. ممکن است فردی فقط بگوید «حالم بد است»، اما فرد دیگری بتواند میان ناراحتی، اضطراب، ترس یا پریشانی تفاوت بگذارد.
برای نمونه، کتاب میان discomfort به معنای ناراحتی و distress به معنای پریشانی تفاوت میگذارد. هر دو تجربه ناخوشایند هستند، اما الزاماً یک چیز نیستند. شناخت واژهها و مفاهیم دقیقتر میتواند کمک کند تجربه خود را بهتر بشناسیم.
تجربههای جدید نیز میتوانند مفاهیم قبلی ما را تغییر دهند. مغز با یادگیری مداوم، تجربههای تازه را با آموختههای قبلی ترکیب میکند و گاهی حتی برداشت ما از تجربههای گذشته را اصلاح میکند.
احساسات دشمن ما نیستند
پیام کتاب این نیست که احساسات بیاهمیت یا غیرواقعیاند. برعکس، احساسات بخشی مهم از تجربه انسانی هستند و اطلاعاتی درباره وضعیت بدن و محیط در اختیار ما قرار میدهند.
نکته مهم این است که احساس را نباید همیشه یک حقیقت قطعی درباره جهان بیرون بدانیم. احساسی که تجربه میکنیم، حاصل تفسیر مغز از اطلاعاتی است که از بدن، محیط و تجربههای گذشته دریافت کرده است.
نتیجهگیری:
«هیجانات چگونه ساخته میشوند؟» به ما پیشنهاد میکند احساسات را متفاوت از تصور رایج ببینیم. احساسات فقط واکنشهای خودکار و از پیشبرنامهریزیشده نیستند؛ مغز با کمک بدن، تجربه، پیشبینی، زبان و فرهنگ به اتفاقات معنا میدهد و تجربه احساسی ما را شکل میدهد.
در نهایت، پیام اصلی کتاب این است که احساسات چیزی جدا از زندگی روزمره، بدن، فرهنگ و تجربههای ما نیستند. مغز در تعامل با همه این عوامل، دائماً در حال ساختن معنای تجربههای ماست و همین فرایند است که به تغییرات بدن و اتفاقات محیط، نام و معنای احساسی میدهد.
شاید به همین دلیل است که یک اتفاق واحد میتواند برای یک نفر ترسناک و برای دیگری هیجانانگیز باشد. شناخت این فرایند کمک میکند احساسات خود را دقیقتر بشناسیم و به جای اینکه صرفاً بگوییم «حالم بد است»، از خودمان بپرسیم: دقیقاً چه چیزی را تجربه میکنم و مغزم بر اساس چه اطلاعات، تجربهها و مفاهیمی به این وضعیت معنا داده است؟
تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی


نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.