title
کد خبر: 298774
00
معرفی کتاب «حوض خون» نوشته فاطمه‌سادات میرعالی
«حوض خون»؛ قصه زنانی که جنگ را با دست‌های خود لمس کردند

جنگ را معمولاً با صدای گلوله، خاکریز و رزمنده‌ای به یاد می‌آوریم که راهی خط مقدم می‌شود. اما جنگ، پشت آن خاکریز هم ادامه داشت؛ در بیمارستان‌ها، آشپزخانه‌ها، خانه‌های پر از اضطراب و رخت‌شورخانه‌ای که زن‌ها هر روز لباس‌های خون‌آلود را تحویل می‌گرفتند. «حوض خون» نوشته فاطمه‌سادات میرعالی روایت مستند و تاریخ شفاهی ۶۴ زن اندیمشکی است؛ زنانی که اسلحه به دست نگرفتند، اما با دست‌های خود با یکی از تلخ‌ترین چهره‌های جنگ روبه‌رو شدند.

خلاصه کتاب «حوض خون»
«حوض خون» مجموعه‌ای از خاطرات ۶۴ زن اندیمشکی است که در سال‌های دفاع مقدس در رخت‌شورخانه بیمارستان شهید کلانتری فعالیت می‌کردند. اما اگر بخواهیم کتاب را فقط با عبارت «خاطرات زنان رخت‌شو» معرفی کنیم، بخش بزرگی از آن را ندیده‌ایم.
این کتاب درباره زنانی است که جنگ، آرام‌آرام وارد زندگی‌شان شد. زنانی که مادر و همسر بودند، بچه داشتند و خانه و زندگی‌شان را اداره می‌کردند؛ اما در همان روزهایی که اندیمشک زیر حمله بود، راهی بیمارستان می‌شدند تا لباس‌ها، پتوها و ملحفه‌های رزمندگان و مجروحان را بشویند.
در نگاه اول شاید رخت‌شویی کاری ساده به نظر برسد؛ اما لباس‌هایی که به دست این زنان می‌رسید، دیگر لباس معمولی نبود. گاهی پاره و غرق خون بود و گاهی نشانه‌هایی از میدان جنگ را با خود داشت. بعضی وقت‌ها، تکه‌هایی از پیکر شهدا میان لباس‌ها و پتوها باقی مانده بود و زنان هنگام شست‌وشو با آنها روبه‌رو می‌شدند.
همین‌جاست که عنوان کتاب معنای دیگری پیدا می‌کند.

وقتی آب حوض سرخ می‌شد
یکی از تکان‌دهنده‌ترین تصاویر کتاب، همان تصویری است که نام «حوض خون» از آن آمده است؛ حوض‌هایی که گاهی به جای آب، از خون سرخ می‌شدند.
یکی از راویان زیر نور چراغ به حوض‌ها نگاه می‌کند و برای لحظه‌ای نمی‌تواند آنچه را می‌بیند باور کند. سرخی خون در تاریکی شب، تصویر عجیبی ساخته بود؛ تصویری که شاید یک لحظه دیده می‌شد، اما قرار نبود به این زودی‌ها از ذهن پاک شود.
تصور کنید زنی را که صبح از خانه بیرون آمده و شاید فرزندش را به دیگری سپرده است. چند ساعت بعد، در بیمارستان ایستاده و دست‌هایش در آبی است که رنگ خون گرفته. باید چشم‌هایش را روی خیلی چیزها ببندد و دوباره دست به کار شود.

رخت‌شورخانه‌ای که از زمین خاکی شروع شد
رخت‌شورخانه از ابتدا ساختمان مجهز و مرتبی نبود. زنان کارشان را در گوشه‌ای از بیمارستان، روی زمین خاکی و نزدیک اورژانس شروع کردند. امکانات محدود بود، اما لباس و پتو و ملحفه مجروحان هر روز بیشتر می‌رسید.
آنها منتظر نماندند کسی از راه برسد و همه امکانات را فراهم کند.
در جلسات قرآن صندوق می‌گذاشتند و پول جمع می‌کردند تا برای رخت‌شویی تشت، دستکش و مواد شوینده بخرند. این اتفاق کوچک، یکی از شیرین‌ترین تصویرهای کتاب است؛ چند زن که خودشان با کمترین امکانات، راهی برای ادامه کار پیدا می‌کنند.
جنگ گاهی با همین چیزهای ساده پیش می‌رفت؛ با یک تشت، چند دستکش و زنانی که نمی‌خواستند کاری روی زمین بماند.

زن‌هایی که فقط لباس نمی‌شستند
کار آنها به رخت‌شورخانه محدود نبود. در بیمارستان به مجروحان رسیدگی می‌کردند، سر و صورتشان را تمیز می‌کردند، راهروها را می‌شستند و برای رزمندگان کمپوت و شربت آماده می‌کردند.
اگر رزمنده‌ای به ایستگاه راه‌آهن اندیمشک می‌رسید، برایش نان و غذا می‌پختند و حتی تلفن در اختیارش می‌گذاشتند تا با خانواده‌اش تماس بگیرد.
برای بسیاری از این زنان، رزمنده‌ها فقط نیروهای جبهه نبودند؛ پسرهایی بودند که باید مراقبشان می‌بودند.
همین نگاه مادرانه، در بسیاری از روایت‌های کتاب دیده می‌شود.

قصه مادرانی که زندگی را همزمان با جنگ ادامه دادند
پشت هر روایت «حوض خون»، زندگی یک زن قرار دارد. بعضی بچه کوچک داشتند، بعضی همسر یا فرزندشان در جبهه بود و بعضی بعدها خودشان داغ عزیزشان را تجربه کردند.
صبح باید مادر خانه می‌بودند و به زندگی فرزندانشان می‌رسیدند؛ بعد راهی بیمارستان می‌شدند و با لباس‌های خون‌آلود، پتوهای آلوده و مجروحانی روبه‌رو می‌شدند که نیاز به مراقبت داشتند.
یکی از روایت‌های کتاب، اضطراب همین مادران را نشان می‌دهد: زنی نامه‌ای دریافت می‌کند و تصور می‌کند خبر شهادت پسرش را آورده‌اند. نگرانی او را به بیمارستان می‌کشاند، اما بعد مشخص می‌شود پسرش زنده است و ماجرا از یک سوءتفاهم ناشی شده است.
جنگ گاهی همین بود؛ چند خط روی کاغذ که می‌توانست قلب یک مادر را از جا بکند.

چهارم آذر؛ وقتی پشت جبهه دیگر امن نبود
اندیمشک خودش یکی از صحنه‌های جنگ بود. شهری که به دلیل اهمیتش در پشتیبانی جبهه بارها هدف حملات قرار گرفت.
چهارم آذر ۱۳۶۵ در خاطرات این زنان جای ویژه‌ای دارد؛ روزی که اندیمشک شاهد بمبارانی سنگین بود.
یکی از راویان از بوی گوشت سوخته‌ای می‌گوید که بعد از آن روز رهایش نمی‌کرد. دست‌هایش را می‌شست، به خانه برمی‌گشت، اما آن بو و تصاویر از ذهنش بیرون نمی‌رفت.
در چنین شرایطی دیگر «پشت جبهه» معنای معمول خودش را ندارد. وقتی شهر زیر بمباران است، زن رخت‌شو هم فاصله چندانی با خط مقدم ندارد.

خطرهایی که با لباس‌ها به رخت‌شورخانه می‌رسید
بعضی لباس‌ها تنها خون‌آلود نبودند؛ گاهی به مواد شیمیایی آلوده شده بودند. زن‌هایی که آنها را می‌شستند، خودشان هم در معرض این آلودگی قرار می‌گرفتند و برخی بعدها با مشکلات جسمی و سرفه‌های مداوم روبه‌رو شدند.
این بخش از کتاب یادآوری می‌کند که خطر جنگ همیشه با صدای انفجار از راه نمی‌رسید. گاهی آرام و بی‌صدا، همراه یک لباس آلوده، وارد رخت‌شورخانه می‌شد.
آنها لباس‌ها را می‌شستند، اما همه آثار جنگ قابل شست‌وشو نبود.

میان خون و خستگی، زندگی جریان داشت
«حوض خون» فقط کتابی درباره مرگ و بمباران نیست. میان این خاطرات تلخ، صمیمیت و زندگی هم حضور دارد.
زن‌ها کنار هم کار می‌کردند، حرف می‌زدند، دعا می‌خواندند و گاهی هنگام کار سرود و مداحی می‌خواندند. همین لحظه‌های ساده، رخت‌شورخانه را از یک محیط تلخ و بی‌روح جدا می‌کرد.
آنها می‌ترسیدند، خسته می‌شدند و دلتنگ می‌شدند؛ اما می‌خندیدند و دوباره دست به کار می‌شدند.
شاید همین وجه انسانی است که کتاب را ماندگار می‌کند. قهرمانان «حوض خون» آدم‌هایی دور از دسترس نیستند؛ زن‌هایی معمولی‌اند که در شرایطی غیرمعمول، کارهایی بزرگ انجام دادند.

جنگ تمام شد؛ اما برای بعضی‌ها نه
یکی از ماندگارترین روایت‌های کتاب، خاطره زنی است که سال‌ها پس از پایان جنگ، صبح زود از خواب بیدار می‌شود و برای اینکه از کار عقب نماند، خودش را به بیمارستان می‌رساند. نگهبان با تعجب به او می‌گوید: «مادر، ده سال است جنگ تمام شده.»
جمله کوتاه است، اما پشت آن سال‌ها خاطره وجود دارد. برای بعضی آدم‌ها جنگ با پایان عملیات یا اعلام آتش‌بس تمام نشده بود؛ در خواب‌ها، عادت‌ها و خاطراتشان ادامه پیدا کرده بود.
«حوض خون»؛ صدای زن‌هایی که کمتر دیده شدند
فاطمه‌سادات میرعالی در «حوض خون» سراغ زنانی رفته که بخش مهمی از تاریخ جنگ را از زاویه‌ای کمتر دیده‌شده روایت می‌کنند.
اینجا قهرمان، فقط کسی نیست که اسلحه به دست گرفته است. قهرمان می‌تواند زنی باشد که برای خرید یک تشت، پول جمع می‌کند؛ زنی که میان لباس‌های خون‌آلود، تکه‌ای از پیکر شهید را پیدا می‌کند؛ مادری که با شنیدن یک خبر از ترس می‌لرزد و صبح روز بعد دوباره سر کار می‌رود.
این کتاب نشان می‌دهد پشت هر لباس تمیزی که دوباره به رزمنده می‌رسید، دست‌هایی خسته و داستانی ناگفته وجود داشت.
«حوض خون» روایت زنانی است که جنگ را فقط از دور ندیدند؛ خون را در آب حوض دیدند، بوی سوختگی را با خود به خانه بردند، عزیز از دست دادند، ترسیدند و با این حال، ایستادند.
شاید به همین دلیل، بعد از خواندن کتاب، دیگر نمی‌توان جنگ را فقط در سنگرها تصور کرد.
گاهی جنگ در یک رخت‌شورخانه ادامه داشت؛ جایی که زنی خسته، لباس خون‌آلود یک رزمنده را از حوض بیرون می‌آورد، نفس عمیقی می‌کشید و سراغ لباس بعدی می‌رفت.

تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی 


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.