گاهی کودکی که در کلاس درس چندان نمیدرخشد، در واقع بیاستعداد نیست؛ شاید مدرسه هنوز فرصتی برای پیدا کردن توانایی واقعی او فراهم نکرده باشد. از نگاه کن رابینسون، استعدادهای کودکان میتوانند زیر فشار نمره، مقایسه، آموزش یکسان، ترس از شکست و بیتوجهی به هنر و خلاقیت پنهان بمانند. مدرسه قرار نیست فقط دانشآموزان را برای امتحان آماده کند؛ باید به آنها کمک کند خودشان را بشناسند و زمینه شکوفایی تواناییهایشان را پیدا کنند.
وقتی از «استعداد» حرف میزنیم، معمولاً ذهنمان به سمت دانشآموزی میرود که در ریاضی یا زبان نمرههای بالایی میگیرد. اما آیا واقعاً استعداد انسان را میتوان در چند نمره و کارنامه خلاصه کرد؟
کن رابینسون، نویسنده و متخصص حوزه آموزش، سالها از همین نگاه محدود به آموزش انتقاد کرد. از نظر او، مشکل بسیاری از کودکان این نیست که استعداد ندارند؛ مشکل این است که نظام آموزشی همیشه فرصت کافی برای دیدن، شناختن و پرورش دادن استعدادهای متنوع آنها فراهم نمیکند.
وقتی نمره، معیار همهچیز میشود
یکی از مهمترین دلایل پنهان ماندن استعدادها، ارزشگذاری بیش از حد بر نمره و تواناییهای آکادمیک است. دانشآموزی که در ریاضی یا زبان ضعیفتر است، ممکن است خیلی زود به این نتیجه برسد که «من باهوش نیستم» یا «استعداد ندارم».
در حالی که شاید همان دانشآموز در موسیقی، نقاشی، کارهای عملی، ارتباط با دیگران، حل مسئله، رهبری یا خلاقیت توانایی چشمگیری داشته باشد.
نمره میتواند بخشی از عملکرد تحصیلی را نشان دهد، اما تمام تواناییهای یک انسان را اندازه نمیگیرد.
چرا هنر نباید حاشیهای باشد؟
در بسیاری از محیطهای آموزشی، درسهایی مانند ریاضی و زبان در مرکز توجه قرار دارند و هنر، موسیقی، نمایش و فعالیتهای خلاقانه در جایگاه پایینتری قرار میگیرند.
رابینسون این نگاه را نقد میکرد؛ چون معتقد بود انسانها استعدادهای گوناگونی دارند. ممکن است چیزی که از نظر مدرسه یک سرگرمی ساده به نظر میرسد، در حقیقت همان زمینهای باشد که کودک در آن بیشترین استعداد و علاقه را دارد.
وقتی بارها به کودکی گفته شود «از هنر آیندهای نداری»، ممکن است بهتدریج چیزی را کنار بگذارد که میتوانست بخش مهمی از هویت و زندگی آیندهاش باشد.
ترس از اشتباه؛ دشمن خلاقیت
کودک در سالهای نخست زندگی معمولاً بدون ترس تجربه میکند. سؤال میپرسد، چیزی میسازد، خراب میکند و دوباره امتحان میکند. اما اگر مدرسه اشتباه را با سرزنش، تحقیر یا ترس از نمره پایین پاسخ دهد، کودک کمکم یاد میگیرد که اشتباه کردن خطرناک است.
این اتفاق برای خلاقیت بسیار مهم است. ایدههای تازه معمولاً از دل آزمون و خطا بیرون میآیند. اگر کودک همیشه بخواهد مطمئن باشد پاسخ درست را میدهد، کمتر ریسک میکند و کمتر چیزهای جدید را امتحان خواهد کرد.
بنابراین شکست لزوماً نشانه ناتوانی نیست؛ گاهی فقط اطلاعاتی درباره مسیر یادگیری است.
همه کودکان با یک روش یاد نمیگیرند
یکی از مشکلات آموزش یکسان این است که کودکان شبیه هم نیستند. یک دانشآموز ممکن است با خواندن و شنیدن بهتر یاد بگیرد، دیگری با تجربه عملی، ساختن، دیدن یا گفتوگو.
اگر یک روش برای همه اجرا شود، دانشآموزی که با آن روش هماهنگ نیست ممکن است بهاشتباه «ضعیف» یا «بیاستعداد» شناخته شود.
گاهی سؤال درست این نیست که «چرا این دانشآموز یاد نمیگیرد؟» بلکه باید پرسید: «آیا روش مناسبی برای یادگیری او پیدا کردهایم؟»
وقتی امتحان جای یادگیری را میگیرد
آزمون و ارزیابی برای آموزش ضروری است، اما وقتی همهچیز به امتحان و آزمون استاندارد وابسته شود، خطر آن وجود دارد که هدف اصلی آموزش فراموش شود.
در چنین شرایطی، دانشآموز بیشتر برای گرفتن نمره آماده میشود تا کشف کردن، تجربه کردن و فهمیدن. زمان و انرژی کمتری برای پروژههای عملی، هنر، خلاقیت، پرسشگری و کشف علایق شخصی باقی میماند.
فشار خانواده و جامعه را دستکم نگیریم
گاهی استعداد کودک در مدرسه سرکوب نمیشود؛ بلکه در خانه و جامعه به حاشیه میرود.
وقتی به نوجوان گفته میشود «هنر را برای سرگرمی انجام بده، اما یک رشته درستوحسابی انتخاب کن»، ممکن است او تصور کند علاقه واقعیاش ارزش کافی ندارد. جامعه نیز گاهی فقط چند مسیر را نشانه موفقیت میداند و مسیرهای دیگر را پرریسک یا بیفایده معرفی میکند.
در نتیجه، کودک ممکن است به جای دنبال کردن چیزی که واقعاً دوست دارد، مسیری را انتخاب کند که دیگران برایش مناسب میدانند.
تفاوت، همیشه ضعف نیست
کودکی که زیاد سؤال میپرسد، خیالپردازی میکند، زیاد حرکت میکند یا مدام ایدههای تازه دارد، ممکن است در محیطی نامناسب «دردسرساز» تلقی شود. اما همین ویژگیها در شرایط مناسب میتوانند به کنجکاوی، خلاقیت و نوآوری تبدیل شوند.
تفاوت فردی را نباید فوراً به ضعف تبدیل کرد.
از همینجا مفهوم «عنصر» در اندیشه رابینسون اهمیت پیدا میکند؛ جایی که علاقه و توانایی فرد به یکدیگر میرسند. پیدا کردن این نقطه معمولاً یک اتفاق ناگهانی نیست. باید تجربه کرد، اشتباه کرد، یاد گرفت و فرصتهای مختلف را آزمود.
مدرسه خوب چه سؤالی باید بپرسد؟
شاید به جای اینکه فقط بپرسیم «این دانشآموز در چه درسی نمره خوبی میگیرد؟»، بهتر باشد سؤالهای دیگری هم مطرح کنیم:
به چه چیزی علاقه دارد؟ چگونه بهتر یاد میگیرد؟ در چه فعالیتی انرژی میگیرد؟ چه کاری را با اشتیاق دنبال میکند؟ و چگونه میتوان فرصت رشد آن توانایی را فراهم کرد؟
استعداد چیزی نیست که فقط درون کودک وجود داشته باشد و منتظر کشف شدن بماند؛ محیط، فرصت، آموزش، تجربه و تشویق نیز در شکوفایی آن نقش دارند.
در نهایت، پیام مهم رابینسون فقط خطاب به مدرسه نیست؛ خود ما هم باید آن را جدی بگیریم: خودت را کشف کن، علایقت را امتحان کن، از شکست نترس، آدمهای همفکر پیدا کن و اهدافی را انتخاب کن که با ارزشهای واقعی خودت هماهنگ باشند.
شاید استعداد بسیاری از کودکان هرگز از بین نرفته باشد؛ شاید فقط هنوز کسی فرصت نداده است آن را ببینند.
تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی


نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.