title
کد خبر: 9712
00
هلالی که در یاد می‌ماند

تصویر هلال ماه قرمز را مردم بیشتر در تلویزیون دیده‌اند. بعضی‌ها تصویر را از کتاب‌های درسی به یاد می‌آورند و بعضی دیگر از روزنامه‌ها و مجله‌ها، وقت زلزله‌، سیل‌، چادرهای کنار جاده، کاورهای مردان و زنانی که وقت بلایای طبیعی کنار مردم هستند، برایشان مواد غذایی و لباس می‌برند و با سگ‌های نجات در خرابه‌ها به دنبال کورسوی حیات می‌گردند.

به گزارش بهداشت نیوز، سیل در شهر کناری آمده بود، مردم آشفته بودند، مردها و زن‌ها می‌رفتند خون می‌دادند و لباس‌ و مواد غذایی را  به کانکس کنار انتقال خون می‌رساندند، کانکسی با هلال‌سرخ. مینا صف مردم کنار این کانکس را به یاد می‌آورد. دانش‌آموز دوم راهنمایی بود و هراس مردم را می‌دید که از یک طرف نگرانند سیل به شهرشان برسد و از یک طرف نگران مردم نکا که سیل زندگی را از آنها گرفته است: «آن سیل تأثیر زیادی روی مردم گذاشت. هلال‌احمر و انتقال خون هر کدام در یک کانکس در یکی از خیابان‌های مرکزی شهر بودند و آن روزها همیشه شلوغ بود. همان‌موقع با دوست‌هایم تصمیم گرفتیم کمک‌های اولیه یاد بگیریم. از طرف هلال‌احمر در مدرسه‌مان کلاس کمک‌های اولیه گذاشته بودند، چند جلسه شرکت کردیم و اصول اولیه را یاد گرفتیم. متأسفانه بعد از این همه سال، همه آن آموزش‌ها را فراموش کرده‌ام.

تصویر هلال ماه قرمز را مردم بیشتر در تلویزیون دیده‌اند. بعضی‌ها تصویر را از کتاب‌های درسی به یاد می‌آورند و بعضی دیگر از روزنامه‌ها و مجله‌ها، وقت زلزله‌، سیل‌، چادرهای کنار جاده، کاورهای مردان و زنانی که وقت بلایای طبیعی کنار مردم هستند، برایشان مواد غذایی و لباس می‌برند و با سگ‌های نجات در خرابه‌ها به دنبال کورسوی حیات می‌گردند.

مهشید می‌گوید من با دیدن هلال‌احمر به یاد جنگ و سگ‌های نجات می‌افتم: «هر وقت که یک حادثه‌ای پیش می‌آید و مردم نیاز به کمک دارند، اسم هلال‌احمر را از تلویزیون و در خبرها می‌شنوم. بیشتر هم زلزله بم را یادم می‌آید. آن موقع بیشتر اسمش را شنیدم. از تلویزیون و روزنامه‌ها خبرها را دنبال می‌کردم. با امدادگران مصاحبه می‌کردند و آنها خبر می‌دادند که چه تجهیزاتی دارند و چه وسایلی نیاز دارند.»

مردم در بلایای طبیعی حضور هلال‌احمر را احساس می‌کنند؛ اسمی که با چادرهای سفید و سگ‌های زنده‌یاب همراه است یا خاطره زمان‌هایی که نشان هلال‌احمر را در نقاطی از شهر دیده‌اند: «من یاد سگ‌های نجات می‌افتم و زلزله بم. در تلویزیون اخبار را دنبال می‌کردم و می‌دیدم که داوطلب‌های هلال‌احمر به مردم کمک می‌کنند. تیم‌های خارجی هم برای کمک آمده بودند.»

فاطمه در ایستگاه اتوبوس نشسته و می‌گوید خاطره محوی هم از حضور اتوبوس‌هایی با نشان هلال‌احمر دارد که یادش نمی‌آید چه می‌کردند: «خیلی سنم کم بود. اما وقتی بچه بودم، فکر می‌کردم هلال‌احمر فقط به مسلمان‌ها کمک می‌کند و صلیب‌سرخ فقط به مسیحی‌ها.»

در ماده دوم اساسنامه هلال‌احمر کمک به همه مردم بدون هیچ‌گونه تبعیض بین آنها آمده است: «تلاش برای تسکین آلام بشری، تأمین احترام انسان‌ها و کوشش در جهت برقراری دوستی و تفاهم متقابل و صلح پایدار میان ملت‌ها و همچنین حمایت از زندگی و سلامت انسان‌ها بدون در نظر گرفتن هیچ‌گونه تبعیض میان آنها.»

قدیمی‌ترها فعالیت‌های امدادونجات را با نشان دیگری به یاد دارند، پیش از انقلاب این سازمان نشان دیگری داشت و در مدارس به بچه‌ها آموزش کمک‌های داوطلبانه می‌داد. زن میانسالی که از پله‌های مترو پایین می‌رود، می‌گوید: «قبلا که نوجوان بودم، در مدرسه عضو داوطلب هلال‌احمر شدیم و آموزش دیدیم که اگر لازم شد کمک‌رسانی کنیم. آن موقع نشان هلال‌احمر فرق داشت، شیروخورشید بود. این ماجرا خیلی‌وقت پیش اتفاق افتاده. خیلی‌وقت است که آن آموزش‌ها را فراموش کردم.» در سایت رسمی جمعیت هلال‌احمر ایران تأسیس آن در‌ سال ۱۳۰۱ ثبت شده است. آن زمان دولت ایران به جای استفاده از نشان صلیب‌سرخ و یا هلال‌احمر علامت شیروخورشید سرخ را به‌عنوان نشان جمعیت خود انتخاب کرد: «این علامت در کنفرانس ژنو در ‌سال ۱۹۲۹ به‌عنوان نشان سوم مورد حمایت بین‌المللی، به تصویب رسید. از آن پس سه نشان صلیب‌سرخ، هلال‌احمر و شیروخورشیدسرخ به‌عنوان نشانه‌ای رسمی و بین‌المللی شناخته شد و نهایتاً در متن کنوانسیون‌های چهارگانه ژنو مصوب ۱۹۴۹ به‌عنوان نشانه سه‌گانه بین‌المللی که تحت‌حمایت حقوق بین‌الملل بشردوستانه قرار دارد به تصویب رسید. پس از پیروزی انقلاب‌‌اسلامی و در‌ سال ۱۳۵۹ دولت ایران با ارسال نامه‌ای به دولت سوییس به‌عنوان امین و نگاه‌دارنده قراردادهای چهارگانه ژنو، اعلام کرد که استفاده از شیروخورشید سرخ را به حالت تعلیق درآورده و به جای آن از نشان هلال‌احمر استفاده خواهد کرد. از آن پس جمعیت شیروخورشید سرخ ایران به جمعیت هلال‌احمر جمهوری اسلامی ایران تغییر نام یافت.»

آموزش‌ها و ثبت‌نام از داوطلبان از سوی جمعیت، پس از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. مصطفی می‌گوید هلال‌احمر را از مدرسه شناخته اما تا مدت‌ها نمی‌دانست جمعیت هلال‌احمر چه فعالیت‌هایی انجام می‌دهد: «در ارومیه به مدرسه می‌رفتم، یک سالی از هلال‌احمر آمده بودند و داوطلب ثبت‌نام می‌کردند. دو تا از همکلاسی‌هایم اسم نوشتند، بعدش هیچ اتفاقی نیفتاد. من هم نمی‌دانستم هلال‌احمر چه کار می‌کند. بعد از آن یک‌روز پدرم آمد خانه و دیدم دستش داروست. به مادرم گفت داروها را از هلال‌احمر خریده. آن موقع فکر می‌کردم هلال‌احمر جایی است که دارو می‌فروشد.»

جمعیتِ هلال‌احمر براساس بند ٨ ماده ٣ اساسنامه خود، نزدیک به ٣٠‌ سال است به تأمین و عرضه دارو می‌پردازد و حالا ٣٦ داروخانه در مراکز استان‌های مختلف دارد؛ ٣٦ داروخانه‌ای که داروهایی را تأمین می‌کنند که  ١٢هزار داروخانه بخش خصوصی یا به دلیل سود کم نمی‌فروشند و یا با قیمت‌های خیلی زیاد می‌فروشند. مثل داروهای مادر سارا که توانستند به ‌جای ٧٠٠‌هزار تومان، هرکدام را با قیمت‌ هزار تومان از داروخانه هلال‌احمر در کرج تهیه کنند.

سارا سوار مترو تهران است و می‌خواهد زودتر به خانه‌شان برود: «من از وقتی که مادرم بیمار شد، هلال‌احمر را بیشتر شناختم. برای گرفتن داروهایش یک‌و‌نیم ‌سال پیش نخستین بار بود که رفتم داروخانه هلال‌احمر در کرج. دارویی که ٧٠٠‌هزار تومان قیمت داشت را‌ هزار تومان به ما دادند. برای ما خیلی کمک بزرگی است. مادرم هم انسولین مصرف می‌کند و هم داروهایی با قیمت بالا که برای کم‌خونی‌اش لازم دارد. فقط یک مشکلی داریم که باید حتما نسخه‌مان از بیمه تأیید شده باشد و خیلی سخت بود که مادرم را با آن شرایط این‌طرف و آن‌طرف ببریم.»

حمید هم هلال‌احمر را با داروخانه‌اش می‌شناسد، از حدود بیست‌ سال پیش، زمان زیادی از جنگ نگذشته بود که ناراحتی پوستی شدیدی گرفته بود: «چند‌بار سخت مریض شدم و کارم گیرشان افتاد. خیلی حالم بد بود. دکتر داروهایی داد که اول رفتیم داروخانه معمولی و گفتند معطل نشوید و زودتر بروید هلال‌احمر، پدرم من را به آنجا برد. وقتی به داروخانه رفتم، فهمیدم خیلی اوضاع بعضی‌ها بد است؛ سطح بهره‌مندی مردم پایین‌تر از الان بود. داروخانه بسیار شلوغ بود چون خیلی از داروها را فقط می‌شد در هلال‌احمر پیدا کرد. هنوز خبری از انواع سازوکارهای حمایت بیمه‌ای نبود. معلوم بود کسی که کارش افتاده به هلال‌احمر جای دیگری را ندارد که آن‌طور توی صف می‌ایستد.»

او بعدها هم به دلیل بیماری پدرش سراغ داروخانه هلال‌احمر رفت. حدود پنج شش‌ سال پیش بود که پدرش تشنج مغزی کرد و نیاز به آنتی‌بیوتیک خیلی قوی داشت: «اسم دارویش مرونم بود، اگر می‌خواستیم آزاد بخریم، خیلی گران می‌شد و از آن طرف آبسه چرکی مغز پدرم بسیار حاد بود. روزهای اول هم به داروخانه هلال‌احمر می‌رفتیم و هم سیزده آبان تا خلاصه بتوانیم هر بار با دفترچه هر طور شده مرونم‌ها را تهیه کنیم. بعد از مدتی دیگر به سادگی نمی‌دادند. مجبور بودیم نیمه‌شب به داروخانه برویم. خلاصه با هر دردسری بود هر شب به لطایف‌الحیلی قانعشان می‌کردیم که شرایط پدر ما به همین اندازه حاد است. اما فکر می‌کنم این خیلی بده که کارکنان آنجا مجبور بودند بر اساس تشخیص خودشان عمل کنند. مثلاً یک‌بار مسئولشان با قاطعیت گفت من تا الان ندیدم کسی این‌قدر مرونم تزریق کند، حق داشت؛ اما ما هم که دروغ نمی‌گفتیم.» آن شب حمید و خواهرش به مسئول داروخانه گفتند که دارو را آزاد تهیه می‌کنند و حدود چهار صبح در شیفت بعدی رفتند و دارو را گرفتند: «آن موقع یادم است به این فکر کردم چقدر این بندگان خدا کار تلخی دارند. هیچ سازوکار مشخصی وجود نداشت برای تشخیص اینکه بالاخره کسی که این مقدار مرونم می‌گیرد، واقعاً نیازمند است یا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد. هر بسته مرونم که از آنجا می‌گرفتیم و به پدرم تزریق می‌شد می‌تونست همان شب در جا صد یا صد و پنجاه‌هزار تومان بالاتر فروش برود.»

دختر جوانی که در ایستگاه مترو منتظر قطار است با شنیدن اسم هلال‌احمر اول به یاد بالگردهای هلال می‌افتد و می‌گوید شناخت زیادی از فعالیت‌های هلال‌احمر ندارد اما می‌داند علامتش هلال قرمز است: «در تلویزیون دیده‌ام که زمان سیل و زلزله به مردم کمک می‌کند. نمی‌دانم چند ‌سال پیش بود که شمال ایران برق‌ها قطع شده بود و یادم نیست فکر کنم سیل آمده بودم، توی تلویزیون دیدم که لباس هلال‌احمر پوشیده‌اند و با هلی‌کوپتر به مردم کمک‌رسانی می‌کنند.»

دستفروشی روی صندلی‌های ایستگاه نشسته و به قطاری که تازه ایستگاه را ترک کرده نگاه دوخته است. میانسال است و چشم‌های خسته‌ای دارد.

- شما هلال‌احمر را می‌شناسید؟

- نه، اصلا نمی‌دانم چه کار می‌کند.

زنی کنار او نشسته است، لهجه گیلکی دارد و قاشق‌های چوبی از شمال آورده می‌فروشد. تا به حال سرگرم گوشی تلفن همراهش بود و سر بلند می‌کند و می‌گوید: «چطور هلال‌احمر را نمی‌شناسی؟ همان که به مردم کمک می‌کند. چادر می‌زنند، پارچه‌های سفید بزرگ می‌زنند که یک ماه سرخ رنگ دارد.»

زن اولی می‌گوید به ما که کمکی نکرده. زن دوم می‌گوید: به ما که قرار نیست کمک کند، اگر سیل و زلزله بیاید به مردم کمک می‌کند.» سقف بالای سرش را نشان می‌دهد: «مثلا همین سقف اگر بیاد پایین روی سرمان، هلال‌احمر می‌آید به دادمان می‌رسد.»

-  خدا نکنه سقف روی سرمان بریزد.

قاشق‌های چوبی را در ساکش مرتب می‌کند و می‌گوید: «من زیاد دیده‌ام توی تلویزیون نشان داده که هلال‌احمر چادر زده، کمک مردمی جمع می‌کند تا به جاهایی که زلزله آمده یا سیل شده کمک کند.»

-   خب پس مردم کمک می‌کنند، هلال‌احمر کمک نمی‌کند.

-  چرا، هلال‌احمر کمک می‌کند. مثلا همین پلاسکو که خراب شد، هلال‌احمر کمک کرد، سگ‌های نجاتش را آورد.

زن اول، سر می‌چرخاند به سمت صدای قطاری که می‌آید و می‌گوید: «آن بدبخت‌ها که مردند. کسی نتوانست به دادشان برسد.» زن دوم، شکل هلال‌احمر را نشانش می‌دهد: «یک‌ماه قرمز، خیلی جاها می‌بینی‌اش. هر وقت بلایی بیاید.»

 


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.