title
کد خبر: 297307
00
چرا گاهی احساسات خودمان را دیر می‌فهمیم؟ وقتی آدم نمی‌داند واقعاً چه احساسی دارد

گاهی کسی از ما می‌پرسد: «چه حسی داری؟» و عجیب است که جواب روشنی نداریم. نه اینکه هیچ احساسی نداشته باشیم؛ اتفاقاً ممکن است درونمان پر از احساسات مختلف باشد، اما نمی‌توانیم بفهمیم دقیقاً چه چیزی در ما می‌گذرد. فقط می‌گوییم «خوب نیستم»، «حالم گرفته است» یا «نمی‌دانم، فقط خسته‌ام.»

این ناتوانی در شناخت احساسات، تجربه‌ای رایج‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم. بسیاری از آدم‌ها احساساتشان را نه همان لحظه‌ای که اتفاق می‌افتد، بلکه ساعت‌ها، روزها یا حتی ماه‌ها بعد می‌فهمند.

وقتی «خوبم» واقعاً به معنای خوب بودن نیست

ما از کودکی یاد می‌گیریم بعضی احساسات را نشان بدهیم و بعضی دیگر را پنهان کنیم. ممکن است به کودکی گفته شود «گریه نکن»، «قوی باش»، «این‌قدر حساس نباش» یا «چیزی نشده». کم‌کم کودک یاد می‌گیرد به جای گوش دادن به احساس خود، آن را کنار بگذارد.
سال‌ها بعد، همان کودک بزرگسال می‌شود و در موقعیتی قرار می‌گیرد که باید درباره احساسش حرف بزند، اما کلمه مناسبی پیدا نمی‌کند.
او شاید غمگین باشد، اما اسم آن را خستگی بگذارد. شاید عصبانی باشد، اما فقط بگوید «حوصله ندارم». شاید دلش شکسته باشد، اما خودش را با کار، خرید، غذا، تلفن همراه یا مشغولیت‌های بی‌پایان سرگرم کند. گاهی احساسات حذف نشده‌اند؛ فقط شنیده نشده‌اند.

مغز همیشه احساس را همان لحظه به زبان نمی‌آورد

احساسات پیچیده‌اند و همیشه یک برچسب ساده ندارند. ممکن است یک اتفاق همزمان ما را ناراحت، خشمگین، نگران و حتی کمی خوشحال کند. برای مثال، پایان یک رابطه ممکن است همراه با غم از دست دادن، خشم از رفتار طرف مقابل و ترس از آینده باشد.
به همین دلیل، گاهی برای فهمیدن یک احساس به زمان نیاز داریم.
ممکن است هنگام شنیدن یک جمله فقط سکوت کنیم و چند ساعت بعد، وقتی تنها شدیم، متوجه شویم که آن جمله واقعاً ما را ناراحت کرده است. یا در یک مهمانی لبخند بزنیم و ظاهراً همه‌چیز عادی باشد، اما وقتی به خانه برمی‌گردیم، ناگهان احساس سنگینی کنیم.
این تأخیر لزوماً نشانه ضعف نیست. گاهی ذهن برای پردازش یک تجربه پیچیده به زمان احتیاج دارد.

همیشه احساساتمان را با بدن اشتباه می‌گیریم

یکی از دلایلی که شناخت احساسات را دشوار می‌کند، این است که احساسات اغلب ابتدا از مسیر بدن خودشان را نشان می‌دهند.
تپش قلب، گرفتگی عضلات، سنگینی قفسه سینه، دل‌درد، بی‌قراری، سردرد یا احساس خستگی می‌تواند همراه با هیجان‌های مختلف باشد. اما ما همیشه ارتباط میان بدن و احساس را تشخیص نمی‌دهیم.
مثلاً ممکن است تصور کنیم «خیلی خسته‌ام»، در حالی که بخش مهمی از این خستگی ناشی از نگرانی مداوم است. یا فکر کنیم «اعصابم خرد است»، در حالی که پشت این عصبانیت، ترس یا احساس نادیده گرفته شدن قرار دارد.
گاهی لازم است قبل از اینکه از خودمان بپرسیم «چه اتفاقی برایم افتاده؟»، بپرسیم: «بدنم الان چه چیزی به من می‌گوید؟»

بعضی آدم‌ها احساسات دیگران را بهتر از احساسات خودشان می‌شناسند

جالب است که فردی ممکن است خیلی خوب بفهمد دوستش ناراحت است، همکارش مضطرب است یا اعضای خانواده‌اش چه چیزی می‌خواهند، اما وقتی نوبت به خودش می‌رسد، سردرگم شود.
این اتفاق گاهی زمانی رخ می‌دهد که فرد سال‌ها بیشتر روی نیازهای دیگران تمرکز کرده است. کسی که همیشه مراقب حال دیگران بوده، ممکن است کمتر از خودش پرسیده باشد: «من چه می‌خواهم؟ من از چه چیزی ناراحتم؟ چه چیزی خوشحالم می‌کند؟»
وقتی این پرسش‌ها برای مدت طولانی پرسیده نشوند، صدای درونمان هم ممکن است برای خودمان ناآشنا شود.

چرا بعضی احساسات دیرتر خودشان را نشان می‌دهند؟

گاهی ما در لحظه فرصت احساس کردن نداریم. باید کار کنیم، از خانواده مراقبت کنیم، تصمیم بگیریم، مشکلی را حل کنیم یا خودمان را سرپا نگه داریم.
در چنین شرایطی ممکن است ذهن به جای تجربه کردن احساس، موقتاً روی «انجام دادن» تمرکز کند.
اما احساسات معمولاً ناپدید نمی‌شوند. ممکن است بعداً، در یک لحظه آرام، هنگام رانندگی، قبل از خواب یا حتی با شنیدن یک آهنگ، دوباره ظاهر شوند.
برای همین است که گاهی فردی ناگهان گریه می‌کند و خودش هم نمی‌داند چرا. شاید علت واقعی آن اشک فقط اتفاق همان لحظه نباشد؛ شاید مجموعه‌ای از احساسات باشد که مدت‌ها فرصت بروز پیدا نکرده‌اند.

چطور احساس واقعی خودمان را بهتر بشناسیم؟

قرار نیست همیشه بتوانیم در چند ثانیه احساسمان را دقیق نام‌گذاری کنیم. اما می‌توانیم تمرین کنیم.
اول، به جای جمله کلی «حالم بد است»، چند سؤال ساده از خودمان بپرسیم: «غمگینم؟ عصبانی‌ام؟ ترسیده‌ام؟ ناامیدم؟ احساس تنهایی می‌کنم؟ از چیزی خجالت می‌کشم؟»
دوم، به بدنمان توجه کنیم. ببینیم کجای بدنمان منقبض یا بی‌قرار است.
سوم، اتفاقی را که قبل از تغییر حالمان رخ داده مرور کنیم. گاهی پاسخ دقیقاً همان‌جاست.
و مهم‌تر از همه، به خودمان اجازه بدهیم که جوابمان «نمی‌دانم» باشد. شناخت احساسات یک مهارت است، نه امتحانی که باید همیشه در آن نمره کامل بگیریم.
گاهی تنها چیزی که لازم داریم چند دقیقه سکوت است؛ بدون تلفن، بدون حواس‌پرتی و بدون اینکه فوراً بخواهیم حال خودمان را اصلاح کنیم.
شاید بعد از مدتی متوجه شویم چیزی که اسمش را «خستگی» گذاشته بودیم، در واقع دلخوری بوده است. چیزی که «بی‌حوصلگی» می‌نامیدیم، تنهایی بوده و پشت آن عصبانیت، ترسی قدیمی پنهان شده است.
شناخت احساسات یعنی کم‌کم یاد بگیریم صدای درون خودمان را بشنویم؛ حتی اگر این صدا آرام، مبهم یا دیررس باشد. گاهی آدم برای فهمیدن اینکه واقعاً چه حسی دارد، فقط به کمی زمان و کمی مهربانی با خودش نیاز دارد.

تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی 


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
آخرین اخبار