کد خبر: 40088
تاریخ انتشار: شنبه 11 آذر 1396 - 18:15
قبر مسعود قطعه ١٠٨ است؛ بهشت زهرا، ردیف ٣٩. کمی دورتر از قطعه کودکان، یک سنگ سفید کوچک به اندازه قامت یک کودک ٦ ساله. روی تاج سنگ، چهره مسعود را داخل قابی به شکل قلب حکاکی کردهاند و زیرش نوشتهاند: «گل نشکفته، مسعود نعیمی، فرزند محمود، ولادت ١٣٥٩/٧/١٩، وفات ١٣٦٦/٢/٦»
به گزارش بهداشت نیوز: مسعود اولین قربانی ایدز در ایران بود. در گواهی فوت نوشته شد: «مرگ به علت ایست قلبی» … بخشهایی از یک مصاحبه با مادر اولین قربانی ایدز در ایران را بخوانید:
- مسعود هموفیلی نوع A بود و باید فاکتور ٨ میگرفت. ایران اون موقع فاکتور ٨ نداشت و انتقال خون، فقط کرایو (پروتیین انعقادی مشتق از پلاسما) تولید میکرد که آن هم با هزار دوندگی گیر میآمد
- باید ساعتها در نوبت میماندیم تا دارو بگیریم. پدر مسعود گفت برای بچهام فاکتور خارجی میگیرم. فاکتورها از فرانسه میآمد. ۵ سال و ٩ ماهش بود که ختنهاش کردیم. آن موقع، فاکتور زیادی استفاده شد. چند ماه بعد از ختنه، مسعود مریض شد. روزهای اول نمیگفت و نمیدانستیم چرا مریض شده است. چند بار آزمایش خون گرفتند. هر بار میپرسیدیم بیماریش چیست؟ این همه آزمایش برای چیست؟ جوابی نمیدادند. به ما نگفتند مسعود ایدز گرفته است.
- تا قبل از مریضی، هر جای بدنش که زخم میشد، وقتی فاکتور میگرفت، زخم زود خوب میشد. بعد از مریضی، زخمها، حتی خراشهای کوچک خوب نمیشدند. گوشههای لبش زخم شده بود و دهانش آفت زده بود و ماهها طول کشید و خوب نشد. پزشکها میگفتند به علت مریضی آفت زده است. سیستم ایمنی بدنش ضعیف شده بود، ریزش موی شدید گرفته بود، کاهش وزن شدید داشت، هر ٢٠ روز، یک کیلو وزن کم میکرد. بیحوصله شده بود، زود میخوابید، دیگه سر حال نبود، دوچرخه بازی نمیکرد، مغزش آبسه کرده بود ولی چون هموفیل بود نمیتوانستند جراحی کنند. میگفتند مثل همین آفت داخل دهانش زده در مغزش هم درست شده است. بینایی چشم راستش هم کم شده بود.
- مهر ۶۵، اسمش را مدرسه نوشتیم. حتی سه ماه هم مدرسه رفت. خیلی دوست داشت مدرسه برود. بعد از سه ماه، دیگه نتوانست و در بیمارستان بستری شد.
- بخش کودکان بیمارستان هزار تختخوابی (بیمارستان امام) بستری هم نمیکردند. پدرش از دفتر ریاستجمهوری نامه گرفت و با تلاش دکتر صدریزاده (مشاور وقت وزارت بهداشت) و هزار زور و فریاد، در اتاق ایزوله بستریش کردیم. پرستاریش هم به عهده خودم بود. آن موقع، اسهال و استفراغ شدید هم شروع شده بود…
- ما چند روز بعد از فوتش فهمیدیم مسعود ایدز داشته است. دکتر زمانیان (مشاور وقت وزارت بهداشت) خون مسعود را ایزوله کرده و برای آزمایش به فرانسه فرستاده بود. وقتی جواب آزمایش آمد از ما هم آزمایش گرفتند. از من، پدرش و حتی بچهام که یک سال بعد از فوت مسعود به دنیا آمد.
- آن موقع، تلویزیون برنامهای داشت که همه بیماریها را با علائم معرفی میکرد. پزشکها به مدارس میرفتند و ایدز را معرفی میکردند. ما هم به آن علائم شک کردیم
- مسعود ۶ ماه در اتاق ایزوله بود و ما اجازه نداشتیم با کسی صحبت کنیم یا کسی را ببینیم. حتی هم اتاقی نداشت. من بودم و مسعود، ملاقاتیها هم میآمدند پشت شیشه. کسی غیر از پزشک اجازه ورود به اتاق نداشت، هیچ کس. علائم بیماری مسعود را همه فامیل، دوست و آشنا میدانستند. وقتی میآمدند بیمارستان برای ملاقات مسعود، از پشت شیشه اتاق ایزوله میدیدند مسعود چه شکلی شده است. بیماری مسعود همه جا پیچیده بود. کمکم رفتار فامیل، دوست و همسایه و همکار با ما بد شد و تا چند سال بعد از فوت مسعود، همه طردمان کردند … همه …
- ما از رفتن مسعود خیلی به هم ریخته بودیم، خیلی داغون شده بودیم، وقتی متوجه دلیل فوت مسعود شدیم، بیشتر داغون شدیم. خیلی عذاب کشیدیم تا توانستیم بپذیریم. همیشه میگفتم این همه بیمار، این همه بچه، چرا مسعود؟
- اصلا باور نمیکردم که یک روزی جنازه مسعود رو از آن بیمارستان ببرم. همیشه فکر میکردم حالش خوب میشود. ١٩ روز آخر، مسعود در کما بود، دیگر هشیاری نداشت که ما را بشناسد. هیچ حسی نداشت، دندانهایش به هم چسبیده بود و بین دندانهایش باند گذاشته بودند. وقتی سوال میکردم چرا غذا نمیخورد، چرا بیدار نمیشود، چرا حرکت نمیکند، پزشکها میگفتند به زندگی نباتی رسیده است. میگفتند برایش دعا کنید. میگفتند راضی نباشید مسعود به هوش بیاد ولی فلج باشد یا دچار مشکل مغزی شود. دعا کنید که خدا راحتش کند
- صبح که بیدار میشدم، موهایش را شانه میکردم، صورتش را با دستمال نمدار تمیز میکردم. آن روز، دندانهایش که قفل شده بود، از هم باز بود، میتوانستم باند را در بیاورم و دور دهانش را پاک کنم. به سر و صورتش دست کشیدم. گرم بود ولی چشم چپش کمی باز بود. بیرون آوردن باند، من را ترساند. از پشت شیشه به پرستار اشاره کردم که باند دهان مسعود شل شده است انگار دارد به هوش میآید. پزشکش را صدا کنیند
- پزشک آمد که باند را درست کند … همینطور که میلرزیدم دستهای من را گرفت و گفت میخواهم چیزی به تو بگویم ولی نباید بترسی. گفتم مسعود دارد به هوش میآید. … مسعود برگشته … مگه نمیگفتین دعا کنم برگردد؟ من نماز خواندم، دعا کردم، مسعود برگشته است … گفت میخواهم یک چیز خوب بگویم. بیا برویم بیرون از این اتاق. همین که من را به زور از اتاق بیرون میبرد، اتاق شلوغ شد و من از حال رفتم و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم چند ساعتی گذشته بود و مسعود را برده بودند سردخانه …
- پدرم آن موقع زنده بود. خیلی میآمد بیمارستان. هر دو سه ساعت میآمد پشت شیشه اتاق. تلفن زدم پدرم، آمد بیمارستان. پدرم من را برد حیاط بیمارستان. به من گفت مگر نمیخواهی مسعود راحت باشد؟ مگه نمیخواهی خدا مسعود را از این درد و از این رنج رها کند؟ پس برایش دعا کن بابا، برای مسعودت دعا کن بابایی. میگفتم آخه مسعود بچه است، برای چی دعا کنم؟ مگر گناهی دارد که برایش دعا کنم؟ مگر خلافی کرده که دعا کنم؟ مسعود یک بچه ۶ ساله است، مثل گل میمامد، دعایی ندارم برای مسعود، مسعود باید برای من دعا کند.
- دوباره بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم، ساعت ۴ بعد از ظهر بود. ما ساعت ١٠ شب آمدیم خانه. من بدون مسعود آمدم خانه … بعد از دو روز رفتیم بچه از سردخانه تحویل گرفتیم و بردیم بهشت زهرا. جواز دفن را که گرفتیم در گواهی فوت نوشته بودند مرگ به دلیل ایست قلبی. وقتی اعتراض کردیم، گفتند اگر اعتراض کنیند یا اصرار کنیند که چه اتفاقی افتاده است برایتان خیلی گران تمام میشود … یک سال و نیم بعد، فهمیدیم بچه ایدز داشته است …
منبع: درنگ
ارسال نظر


نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.