✕
کد خبر: 298850

خلاصه کتاب خواب اثر هاروکی موراکامی

وقتی بی‌خوابی، زن را با خودش روبه‌رو می‌کند

اگر خواب از زندگی‌تان حذف شود، چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ برای زنِ داستان «خواب» اثر هاروکی موراکامی، پاسخ عجیب‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم. او ناگهان توانایی خوابیدن را از دست می‌دهد، اما به‌جای آنکه خسته و درمانده شود، شب‌های طولانی‌ای به دست می‌آورد که می‌تواند آنها را صرف خودش کند. در این ساعات، کتاب‌هایی را که سال‌ها کنار گذاشته دوباره می‌خواند، تنها رانندگی می‌کند و کم‌کم متوجه می‌شود چیزی را در زندگی روزمره‌اش گم کرده است: خودش را.

زندگی‌ای که از بیرون کاملاً عادی است
داستان درباره زنی حدوداً سی‌ساله است که با همسر دندانپزشکش و پسرشان زندگی می‌کند. زندگی خانوادگی او در ظاهر هیچ مشکلی ندارد. خانه، همسر، فرزند و یک روال مشخص روزانه دارد و وظایفش را به‌عنوان یک همسر و مادر انجام می‌دهد.
اما همین زندگی عادی، به‌تدریج برای او به چرخه‌ای خسته‌کننده تبدیل شده است. روزهایش میان خرید، آشپزی، نظافت، رسیدگی به فرزند و مراقبت از همسر می‌گذرد. اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد و شاید همین «هیچ اتفاقی» مسئله اصلی باشد.
او زمانی عاشق مطالعه بوده، اما پس از ازدواج کتاب خواندن تقریباً از زندگی‌اش حذف شده است. حالا آن‌قدر در نقش‌های خانوادگی‌اش فرو رفته که گویی بخشی از شخصیت قبلی خود را به دست فراموشی سپرده است.
موراکامی در این بخش، بدون آنکه زندگی زن را فاجعه‌بار یا همسرش را فردی ظالم نشان دهد، به مسئله‌ای ظریف اشاره می‌کند: گاهی آدم نه به خاطر یک اتفاق بزرگ، بلکه به دلیل تکرار هزاران روز معمولی، کم‌کم از خودش فاصله می‌گیرد.

یک خواب عجیب و آغاز بی‌خوابی
یک شب، زن خواب عجیبی می‌بیند. پیرمردی مرموز ظاهر می‌شود و روی پاهای او آب می‌ریزد. این خواب کوتاه، سرآغاز تغییری است که زندگی او را از مسیر همیشگی خارج می‌کند.
بعد از آن، زن دیگر نمی‌تواند بخوابد.
در ابتدا تصور می‌کند دچار نوعی اختلال شده و این وضعیت به‌زودی تمام می‌شود. اما اتفاق عجیب این است که برخلاف انتظار، نه‌تنها خسته نمی‌شود، بلکه می‌تواند زندگی روزانه‌اش را مثل گذشته ادامه دهد. شوهر و پسرش هم از چیزی که در زندگی او اتفاق افتاده، خبر ندارند.
اینجاست که داستان وارد قلمرویی مرموز می‌شود؛ جایی که مرز میان خواب و بیداری دیگر چندان روشن نیست.

شب؛ زمانی برای پس گرفتن خود
زن حالا هر شب ساعت‌های طولانی بیدار می‌ماند. اما به‌جای اینکه این زمان اضافه را تلف کند، کاری را انجام می‌دهد که سال‌ها از زندگی‌اش حذف شده بود: کتاب می‌خواند.
او به سراغ «آنا کارنینا» اثر تولستوی می‌رود و غرق داستان می‌شود. در کنار مطالعه، شکلات می‌خورد، مشروب می‌نوشد و گاهی شبانه با ماشین بیرون می‌رود.
این شب‌ها کم‌کم برای او معنایی تازه پیدا می‌کنند.
روز متعلق به خانواده است؛ به نقش‌هایی که از او انتظار می‌رود. اما شب متعلق به خودش است. در تاریکی و سکوت شب، دیگر مجبور نیست فقط «همسر» یا «مادر» باشد. او دوباره یک فرد مستقل است که می‌تواند فکر کند، بخواند و انتخاب کند.
به همین دلیل، بی‌خوابی که در ابتدا یک مشکل به نظر می‌رسید، کم‌کم برای زن به نوعی آزادی تبدیل می‌شود.

«خواب» در واقع درباره بیدار شدن است
یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های داستان، معنای عنوان آن است. چرا داستانی که شخصیت اصلی‌اش نمی‌خوابد، «خواب» نام دارد؟
پاسخ را باید در زندگی قبلی زن جست‌وجو کرد.
او سال‌ها بیدار بوده، اما شاید به معنای واقعی کلمه «زندگی» نکرده است. روزها برایش الگویی تکراری داشته‌اند: بیدار شدن، انجام وظایف، رسیدگی به خانواده، خوابیدن و شروع دوباره همان چرخه.
بی‌خوابی این نظم را به هم می‌زند.
او برای نخستین بار فرصت پیدا می‌کند از زندگی خودش فاصله بگیرد و آن را تماشا کند. می‌فهمد که پیش از آنکه همسر و مادر باشد، انسانی با علاقه‌ها و خواسته‌های خودش بوده است.
در این معنا، خواب واقعی شاید همان زندگی عادت‌وار گذشته باشد و بی‌خوابی، شکل تازه‌ای از بیداری.

«آنا کارنینا»؛ کتابی که آینه می‌شود
انتخاب «آنا کارنینا» هم اتفاقی به نظر نمی‌رسد. آنا، مانند زن داستان موراکامی، میان نقش‌های خانوادگی، انتظارات جامعه، میل شخصی و خواسته‌های درونی خود گرفتار است.
زن هنگام خواندن داستان آنا، در واقع با بخشی از خودش روبه‌رو می‌شود. رمان به نوعی آینه تبدیل می‌شود؛ آینه‌ای که به او نشان می‌دهد زندگی دیگری هم ممکن است، اما آزادی همیشه ساده و بدون هزینه نیست.
به همین دلیل، کتاب خواندن در داستان فقط یک سرگرمی نیست. کتاب به زن کمک می‌کند خودش را دوباره به یاد بیاورد.

آزادی‌ای که کم‌کم رنگ اضطراب می‌گیرد
اما موراکامی قرار نیست یک داستان ساده درباره رهایی بنویسد. هرچه زن بیشتر در این زندگی تازه پیش می‌رود، فضای داستان مرموزتر می‌شود.
بی‌خوابی به او قدرت و آزادی داده، اما همزمان او را از نظم معمول زندگی دور کرده است. شب‌هایی که ابتدا آرام و لذت‌بخش بودند، کم‌کم حال‌وهوایی متفاوت پیدا می‌کنند. رانندگی‌های شبانه، تاریکی، تنهایی و نزدیکی به آب، فضایی می‌سازند که خواننده را نسبت به اتفاقات پیش رو نگران می‌کند.
موراکامی در این بخش، آگاهانه پاسخ‌های قطعی نمی‌دهد. مرز میان واقعیت و خیال کم‌رنگ می‌شود و خواننده باید خودش تصمیم بگیرد کدام اتفاق‌ها را واقعی و کدام را نمادین ببیند.

داستانی درباره گم کردن خود
«خواب» در نهایت داستان بی‌خوابی نیست؛ داستان هویت است.
موراکامی از زنی حرف می‌زند که زندگی‌اش از بیرون کامل به نظر می‌رسد، اما در درون احساس می‌کند بخشی از خودش را از دست داده است. او با بی‌خوابی دوباره به مطالعه، تنهایی و علایق شخصی‌اش برمی‌گردد و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها احساس می‌کند زمان متعلق به خودش است.
اما داستان یک پاسخ ساده ارائه نمی‌دهد. آیا آزادی همیشه به خوشبختی منجر می‌شود؟ آیا بیرون آمدن از نقش‌هایی که جامعه برای ما ساخته، بدون ترس و خطر ممکن است؟ و مهم‌تر از همه، آیا ممکن است انسان آن‌قدر در زندگی روزمره غرق شود که خودش را فراموش کند؟
شاید مهم‌ترین پرسش «خواب» همین باشد:
اگر تمام وظایف‌مان را به‌درستی انجام دهیم، اما خودمان را در میان آنها گم کنیم، آیا واقعاً داریم زندگی می‌کنیم؟
موراکامی با همین پرسش، داستانی کوتاه و ظاهراً ساده را به روایتی درباره تنهایی، هویت، آزادی و بیداری تبدیل می‌کند؛ داستانی که پایان مبهمش نیز بخشی از جذابیت آن است و بهتر است بدون دانستن جزئیات، کشفش کنیم.

تهیه و تنظیم: ط.م