✕
کد خبر: 298816

نگاهی به کتاب «تنها گریه کن» نوشتهٔ اکرم اسلامی

محمد؛ از زیر قرآن تا آسمان

«تنها گریه کن» روایت مادری است که پسرش را در شانزده‌سالگی از دست داد؛ اما قصه‌اش با شهادت محمد تمام نشد. اکرم اسلامی در این کتاب، زندگی اشرف‌سادات منتظری را از روزهای ساده کودکی تا آخرین نگاه به فرزندش و سال‌های پس از شهادت روایت می‌کند؛ قصه زنی که باید با جای خالی پسری که دوستش داشت، دوباره زندگی را آغاز می‌کرد.

قبل از آنکه «مادر شهید» باشد
قبل از آنکه «مادر شهید» باشد
اشرف‌سادات، پیش از آنکه «مادر شهید» باشد، زنی ساده از خانواده‌ای پرجمعیت و کم‌برخوردار در قم بود. کودکی‌اش میان بازی، باغ‌های توت و انار، بافتن قالی و کارهای خانه گذشت. سواد رسمی زیادی نداشت و خیلی زود با مسئولیت‌های زندگی آشنا شد.
دغدغه‌هایش ساده بود؛ خانه، همسر، بچه‌ها و چرخاندن یک زندگی معمولی. حتی ذوق خرید یک جفت کفش سفید با خط‌های مشکی هم می‌توانست دلخوشی کوچکی برایش باشد.
همین جزئیات ساده، اشرف‌سادات را به یک آدم واقعی و نزدیک تبدیل می‌کند؛ زنی با زندگی معمولی و سواد اندک، اما با قلبی که در گذر حوادث بزرگ و به پشتوانه ایمان، آرام‌آرام وسعت پیدا کرد.

خانه‌ای که آرام‌آرام رنگ دیگری گرفت
با روزهای انقلاب، خانه و زندگی او هم رنگ دیگری گرفت. در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد، اعلامیه پخش می‌کرد و گاهی خانه‌اش پناه فعالان انقلابی می‌شد.
در سال‌های جنگ نیز زنان و دختران در خانه‌اش جمع می‌شدند؛ ترشی و مربا درست می‌کردند، قند می‌شکستند، آش می‌پختند و برای جبهه کمک جمع می‌کردند. خانه‌ای که قرار بود فقط محل زندگی باشد، کم‌کم سهم خودش را از روزهای جنگ پیدا کرد.

محمد؛ پسری که خیلی زود بزرگ شد
محمد برای مادر همان پسری بود که یک روز بیمار شد و اشرف‌سادات برای نجاتش از این بیمارستان به آن بیمارستان رفت. اما چند سال بعد، همان پسر نوجوان دلش هوای جبهه کرد.
محمد در ۱۲سالگی به بسیج پیوست و در ۱۳سالگی نخستین بار به جبهه اعزام شد. نوجوانی‌اش با رفتن و برگشتن از جبهه گذشت و سرانجام در ۱۶سالگی، در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید.
دوازده سالگی، سیزده سالگی، شانزده سالگی؛ سه عدد که انگار تمام زندگی کوتاه محمد را در خودشان خلاصه کرده‌اند.
اشرف‌سادات با وجود نگرانی، جلوی رفتن پسرش را نگرفت؛ حتی خودش پیگیر شد تا راه اعزامش باز شود. شاید سخت‌ترین شکل مادر بودن همین باشد: دلت می‌خواهد فرزندت را نگه داری، اما عشق گاهی یعنی رهایش کنی تا راه خودش را برود.

آخرین نگاه
یکی از عاشقانه‌ترین صحنه‌های کتاب، لحظه خداحافظی محمد و مادرش است.
محمد از زیر قرآن رد می‌شود، چند قدم می‌رود و دوباره برمی‌گردد: «مامان! محمدت را خوب نگاه کن که آخرین باره.»
مادر می‌فهمد چه می‌گوید. شاید دلش می‌خواهد او را نگه دارد، اما فقط می‌گوید: «بخشیدمت به علی‌اکبر امام حسین(ع).»
محمد دوباره برمی‌گردد، وسایلش را زمین می‌گذارد و با مادر خداحافظی می‌کند.
این فقط خداحافظی یک پسر با مادر نیست؛ لحظه‌ای است که یک مادر، با تمام ترسی که در دل دارد، فرزندش را به خدا می‌سپارد.

مادری که پسرش را تا آخرین خانه همراهی کرد
بعد از شهادت محمد، اشرف‌سادات باید با پیکر پسری روبه‌رو می‌شد که هنوز برای او همان کودک و نوجوان خانه بود.
یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های کتاب، جایی است که مادر خودش کنار پیکر محمد می‌ایستد، او را به خاک می‌سپارد و تلقین می‌خواند.
مادری که روزی برای نجات پسرش از این بیمارستان به آن بیمارستان دویده بود، حالا خودش او را تا آخرین خانه همراهی می‌کرد.

«تنها گریه کن»
نام کتاب از وصیت محمد گرفته شده است: «تنها گریه کن.»
اما اشرف‌سادات قرار نیست زنی بی‌اشک باشد. او داغ می‌بیند، گریه می‌کند و دلش برای پسرش تنگ می‌شود. صبر برای او یعنی با همه این اشک‌ها، زندگی را رها نکند.
در یکی از روایت‌های معنوی کتاب، او خواب محمد را با شالی سبز می‌بیند و نقل می‌کند که پس از آن، درد پایش برطرف شده است؛ روایتی که برای او تجربه‌ای شخصی و معنوی و نشانه‌ای از نزدیک ماندن محمد بوده است.

بعد از محمد، خانه هنوز روشن بود
اشرف‌سادات بعد از شهادت محمد خودش را در غم حبس نکرد. خانه‌اش همچنان محل رفت‌وآمد مردم بود و خودش به کارهای خیر و کمک به دیگران ادامه داد. به حرم حضرت معصومه(س) می‌رفت، با خدا حرف می‌زد و دوباره به میان مردم برمی‌گشت.
محمد رفته بود، اما زندگی هنوز ادامه داشت.

نتیجه‌گیری؛ عشق می‌ماند
«تنها گریه کن» فقط داستان یک شهید شانزده‌ساله نیست؛ داستان مادری است که باید با نبودن فرزندش زندگی می‌کرد.
اشرف‌سادات زنی ساده با سواد اندک و یک زندگی معمولی بود؛ اما وقتی روزهای سخت از راه رسیدند، یاد گرفت چگونه با ترس، دلتنگی و اشک‌هایش زندگی کند.
محمد از زیر قرآن رفت و به آسمان رسید؛ اما برای مادر، همان پسری ماند که روزی برای نجاتش دویده بود و در آخرین لحظه برگشته بود تا مادر خوب نگاهش کند.
بعضی مادرها فرزندشان را به آسمان می‌سپارند؛ اما عشقشان را نه. عشق می‌ماند، درست کنار همان جای خالی.

تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی