✕
کد خبر: 298787

نگاهی به کتاب اُمّ علاء نوشتهٔ سمیه خردمند

پنجره‌ای رو به حرم، دلی رو به خدا

کتاب «اُمّ علاء؛ روایت زندگی اُمّ‌الشهداء فخرالسادات طباطبایی» نوشتهٔ سمیه خردمند، روایت زنی است که زندگی‌اش در میان مادری، ایمان، رنج و فقدان شکل گرفت؛ زنی که از کودکی در نجف زیست، در سیزده‌سالگی ازدواج کرد و مادر ۱۸ فرزند شد و بعدها یکی پس از دیگری با داغ عزیزانش روبه‌رو شد. اما آنچه زندگی اُمّ علاء را از یک روایت معمولی از رنج جدا می‌کند، نوع مواجهه او با این مصائب است؛ گویی هرچه از زمین زندگی‌اش کاسته شد، تکیه‌گاهش در آسمان محکم‌تر شد. قصه او، روایت زنی است که در نهایت بی‌نیازی، جز خدا را پناه خود نمی‌دید.

کودکی در نجف؛ آغاز زندگی در سایه حرم
فخرالسادات طباطبایی در خانواده‌ای ایرانی و مذهبی در نجف به دنیا آمد و همان‌جا بزرگ شد. پدر و مادرش از ایران برای تحصیل علوم دینی به نجف رفته بودند و زندگی‌شان در این شهر ادامه پیدا کرده بود.
نجف برای اُمّ علاء فقط محل تولد و زندگی نبود؛ شهری بود که فضای مذهبی و معنوی آن از کودکی با زندگی او درآمیخت و بعدها نیز بخش مهمی از خاطرات و رنج‌هایش در همین شهر رقم خورد.

سیزده‌سالگی؛ آغاز مادری
اُمّ علاء در سیزده‌سالگی با آیت‌الله سید حسن قبانچی ازدواج کرد. حاصل این زندگی، ۱۸ فرزند بود؛ ۹ پسر و ۹ دختر.
اما مادر بودن برای او فقط به فرزندان خودش محدود نمی‌شد. در روایت‌های زندگی‌اش، از زنی یاد می‌شود که اطرافیان برای درد دل و کمک سراغش می‌آمدند. خانه کوچک او، با همه محدودیت‌هایش، برای خانواده و نزدیکان جای امنی بود.

خانه‌ای کوچک با پنجره‌ای رو به حرم
خانواده در خانه‌ای وقفی و کوچک، نزدیک حرم امام علی(ع)، زندگی می‌کردند؛ خانه‌ای که بنا بر روایت‌های منتشرشده حدود ۶۰ متر بود و پنجره‌اش رو به گنبد حرم باز می‌شد.
حتی نامی که بعدها با آن شناخته شد، از دل همین زندگی خانوادگی آمد. «اُمّ علاء» کنیه او بود؛ زیرا نخستین فرزندش «علاء» نام داشت.
در این خانه کوچک، فرزندان بزرگ شدند و زندگی آرام خانوادگی، کم‌کم با فضای سیاسی و پرتنش عراق درهم آمیخت.

فرزندانی در مسیر علم و ایمان
فرزندان اُمّ علاء در محیطی مذهبی و علمی پرورش یافتند. برخی از پسران او با جریان علمی و فکری آیت‌الله سید محمدباقر صدر ارتباط داشتند و دختران نیز در مدرسه بنت‌الهدی صدر تحصیل می‌کردند.
برای خانواده‌ای با چنین پیشینه‌ای، تحولات سیاسی عراق نمی‌توانست اتفاقی بیرون از خانه باقی بماند. فشارهای حکومت بعث به‌تدریج به زندگی این خانواده راه پیدا کرد و نخستین داغ‌های بزرگ از همین‌جا آغاز شد.

عزالدین و عمادالدین؛ آغاز داغ‌های بزرگ
در روایت کتاب، نام عزالدین و عمادالدین، دو تن از فرزندان اُمّ علاء، در میان نخستین قربانیان این سرکوب‌ها قرار می‌گیرد. آنان که با جریان فکری شهید محمدباقر صدر ارتباط داشتند، بازداشت و اعدام شدند.
این دو فقدان، تنها از دست دادن دو فرزند نبود؛ آغاز دوره‌ای بود که مفهوم «مادر بودن» برای اُمّ علاء معنای دیگری پیدا کرد. از اینجا به بعد، خانه‌ای که روزگاری محل رشد ۱۸ فرزند بود، یکی‌یکی شاهد خالی شدن جای آدم‌هایی شد که هر کدام بخشی از زندگی مادر را با خود بردند.
با این حال، روایت زندگی اُمّ علاء در سوگ متوقف نمی‌شود. داغ‌های دیگری نیز در راه بود و او بار دیگر باید میان گریه و ایستادگی، راه خودش را پیدا می‌کرد.

هفت داغ؛ وقتی تاریخ وارد خانه یک مادر شد
پس از شهادت عزالدین و عمادالدین، داغ‌های دیگری نیز به خانواده رسید. در روایت‌های منتشرشده، از شهادت فرزندان و دیگر اعضای خانواده سخن گفته شده و در مجموع هفت نفر از اعضای خانواده اُمّ علاء جان خود را از دست دادند.
اما اهمیت این بخش از کتاب فقط در شمار شهدا نیست. نویسنده تلاش می‌کند نشان دهد پشت هر نام و هر واقعه تاریخی، یک زندگی خانوادگی قرار داشته است؛ مادری که فرزندش را بزرگ کرده، برایش دل بسته و حالا باید جای خالی او را در خانه تحمل کند.
همین نگاه انسانی، روایت کتاب را از یک گزارش تاریخی صرف جدا می‌کند.

«روی زمین خدا. بگردید، پیداشون کنید.»
یکی از ماندگارترین صحنه‌های زندگی اُمّ علاء، مربوط به بازجویی اوست. مأموران از او درباره محل فرزندانش سؤال می‌کنند و پاسخ می‌دهد: «روی زمین خدا. بگردید، پیداشون کنید.»
این جمله، کوتاه اما عمیق، تصویری روشن از روحیه اوست. در لحظه‌ای که ترس می‌توانست همه چیز را تحت‌تأثیر قرار دهد، او حاضر نبود فرزندانش را تسلیم کند.
او و همسرش حدود یک سال و نیم در زندان بودند. زندان آسیب‌های جسمی و روحی سنگینی برایش به همراه داشت و آثار این دوران حتی پس از آزادی نیز در زندگی او باقی ماند.

آخرین دیدار؛ مادری که در لحظه وداع، پناه فرزند شد
از تلخ‌ترین بخش‌های روایت، دیدار اُمّ علاء با فرزند و برادرش پیش از اعدام است. در آن لحظات، او به جای آنکه فقط از فرزندش بخواهد نجات پیدا کند، تلاش می‌کند آرامش را به او بازگرداند و از آینده‌ای سخن می‌گوید که در باور او، مرگ پایان راه نیست.
شاید همین صحنه بیش از هر چیز نشان دهد که ایمان برای اُمّ علاء یک مفهوم ذهنی نبود؛ در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی، همان چیزی بود که به او امکان می‌داد بایستد.

قصه‌ای که نویسنده را به اُمّ علاء رساند
سمیه خردمند، نویسنده کتاب، برای رسیدن به داستان اُمّ علاء مسیر ساده‌ای نداشت. خودش روایت می‌کند که در دوره‌ای دشوار از زندگی، با نام یکی از شهدای این خانواده آشنا شد و همین آشنایی، جست‌وجوی او را برای شناخت بیشتر آغاز کرد.
خردمند که پیش از این بیشتر با شعر سر و کار داشت و خود را نویسنده زندگی‌نامه نمی‌دانست، کم‌کم به خانواده قبانچی و سپس به مزار اُمّ علاء رسید. او این مسیر را به تکه‌های یک پازل تشبیه کرده؛ قطعاتی که باید کنار هم قرار می‌گرفتند تا تصویر کامل شود.
در روایت نویسنده، خوابی نیز در این مسیر نقش داشته است؛ تجربه‌ای شخصی که او را بیش از پیش به سوی شناخت این زن کشاند. نتیجه، کتابی شد که حاصل جست‌وجو برای ثبت زندگی مادری است که تا پیش از آن، نامش در میان روایت‌های مربوط به فرزندان شهیدش کمتر دیده می‌شد.

از نجف تا قم؛ پایان یک مسیر و آغاز یک ماندگاری
اُمّ علاء سال‌های پایانی زندگی خود را در قم گذراند و در حرم حضرت معصومه(س) به خاک سپرده شد؛ گویی مسیری که از همسایگی امیرالمؤمنین(ع) آغاز شده بود، به همسایگی بانوی کرامت(س) رسید.
زندگی او را می‌توان سفری از نجف تا قم دانست؛ سفری که در میانه آن، خانه‌ای کوچک، مادری بزرگ، فرزندانی که هر کدام سرنوشتی پیدا کردند و داغ‌هایی که پایان نداشتند، قرار گرفته است.

نتیجه‌گیری؛ وقتی آدم همه چیز را می‌بخشد و فقط خدا را نگه می‌دارد
شاید زیباترین وجه زندگی اُمّ علاء، نه در تعداد فرزندانش باشد و نه حتی در شمار داغ‌هایی که تحمل کرد؛ بلکه در نسبت او با فقدان است. او بارها چیزی را از دست داد که برای یک مادر، عزیزترین دارایی دنیاست، اما انگار هر بار که دستی از زمین رهایش می‌کرد، دست دیگری را در آسمان محکم‌تر می‌گرفت.
اُمّ علاء به معنای واقعی کلمه، در قله‌ای از استغنا ایستاده بود؛ نه از آن جنس بی‌نیازی که آدم را از جهان جدا می‌کند، بلکه بی‌نیازیِ دلی که وقتی همه تکیه‌گاه‌های زمینی‌اش فرو می‌ریزند، هنوز یک پناه دارد: خدا.
شاید به همین دلیل است که قصه او، با همه تلخی‌هایش، فقط قصه مرگ و داغ نیست؛ قصه عشقی است که از زمین عبور می‌کند و به آسمان می‌رسد. عشقی که مادر را وامی‌دارد فرزندش را دوست بدارد، برایش بسوزد، اما در نهایت او را به صاحب اصلی‌اش بسپارد.
«اُمّ علاء» روایت زنی است که هرچه از او گرفتند، از خدا دست نکشید؛ و شاید راز ماندگاری او همین باشد: در بلندای قله استغنا، وقتی دیگر چیزی جز خدا برای آدم باقی نمانده، تازه معنای واقعی عشق آشکار می‌شود.

تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی