✕
کد خبر: 298773

معرفی کتاب «کهکشان نیستی»؛ روایتی داستانی از زندگی آیت‌الله سیدعلی قاضی

«کهکشان نیستی»؛ قصه مردی که عاشقانه از خودش گذشت

بعضی کتاب‌ها را نمی‌شود فقط خواند؛ باید آرام‌آرام در آن‌ها قدم زد. میان سطرهایشان مکث کرد، کنار آدم‌های قصه نشست و گذاشت حال‌وهوای زندگی‌شان کمی در دل بماند. «کهکشان نیستی» نوشته محمدهادی اصفهانی، روایتی داستانی بر اساس زندگی آیت‌الله سیدعلی قاضی طباطبایی است؛ کتابی که تلاش می‌کند این عارف را نه فقط در مقام یک عالم و استاد اخلاق، بلکه در قامت انسانی با خانواده، دغدغه‌های زندگی، شاگردان، دوستان و مردمی که در مسیر زندگی‌اش قرار گرفته‌اند نشان دهد. قصه‌ای درباره مردی که انگار تمام عمر، آرام و بی‌هیاهو، از خودش کم می‌کند تا به خدا نزدیک‌تر شود.

قصه از نجف شروع می‌شود
«کهکشان نیستی» در ۷۵ فصل روایت می‌شود و داستان زندگی سیدعلی قاضی را از حدود ۲۷سالگی او آغاز می‌کند؛ زمانی که تبریز را ترک می‌کند و همراه همسر و سه دخترش راهی نجف می‌شود.
نجف در این روایت فقط مقصد یک سفر نیست. قرار است بخش مهمی از زندگی قاضی در همین شهر شکل بگیرد؛ سال‌های درس و بحث، خانواده، معاش، استاد و شاگردی و سیر و سلوکی که آرام‌آرام شخصیت او را می‌سازد.
اما چیزی که کتاب را از یک زندگی‌نامه معمولی جدا می‌کند، شیوه روایت آن است. قاضی فقط از زبان یک نفر معرفی نمی‌شود. همسر و فرزندان، شاگردان، دوستان، علما و حتی آدم‌هایی معمولی که با او برخورد داشته‌اند، هرکدام بخشی از این زندگی را روایت می‌کنند.
همین چندصدایی باعث می‌شود قاضی از آن تصویر دور و دست‌نیافتنی یک عارف فاصله بگیرد. او در این کتاب، انسانی است که می‌توان او را در خانه، میان شاگردان، در کوچه و بازار و در دل زندگی دید؛ مردی که عرفانش از زندگی جدا نیست.

عارفی که از زندگی فرار نمی‌کند
شاید یکی از زیباترین ویژگی‌های «کهکشان نیستی» همین باشد که عرفان را چیزی جدا از زندگی نشان نمی‌دهد.
قاضی قرار نیست برای رسیدن به خدا، زندگی را کنار بگذارد. خانواده دارد، با سختی‌های زندگی روبه‌رو می‌شود، شاگرد تربیت می‌کند و با آدم‌های مختلف سر و کار دارد. انگار قرار نیست برای پیدا کردن خدا، از میان آدم‌ها عبور کنیم و به جایی دور برویم؛ شاید باید همین‌جا، وسط همین زندگی، جور دیگری نگاه کنیم.
در یکی از روایت‌های کتاب، از جلسات شب‌های ماه رمضان گفته می‌شود؛ جلساتی که گاهی چهار ساعت طول می‌کشید و بخش زیادی از آن در سکوت می‌گذشت. آغاز جلسه با جمله‌ای کوتاه بود: «خودبین نباشیم؛ خدابین باشیم.» چه جمله ساده‌ای برای آغاز یک راه طولانی. شاید تمام سلوک را بتوان در همین جابه‌جایی خلاصه کرد؛ اینکه آدم کم‌کم از دیدن خودش کم کند و بیشتر محبوب را ببیند.

کیمیا؛ راز بی‌نیازی
یکی از لطیف‌ترین روایت‌های کتاب، ماجرای فردی است که از قاضی «دستور کیمیا» می‌خواهد. شاید انتظار داشته باشد رازی برای ثروتمند شدن یا رسیدن به قدرتی خارق‌العاده بشنود؛ اما پاسخ قاضی، دعایی برای بی‌نیازی از حرام و بی‌نیازی از غیر خداست.
اینجاست که معنای کیمیا تغییر می‌کند.
کیمیا چیزی نیست که انسان را یک‌شبه ثروتمند یا قدرتمند کند؛ کیمیا توانایی پاک زندگی کردن و وابسته نبودن به غیر خداست.
در این نگاه، ممکن است دست آدم از خیلی چیزهای دنیا خالی باشد، اما دلش غنی باشد. ممکن است چیزهای زیادی نداشته باشد، اما دلش به جایی بند باشد که هیچ‌کس نتواند آن را از او جدا کند.
کیمیا شاید همین باشد؛ اینکه آدم داشته‌هایش را دوست داشته باشد، اما بنده آن‌ها نشود. اینکه بتواند زندگی کند، تلاش کند، آرزو داشته باشد و دوست بدارد، اما آرامش قلبش را به هیچ‌کدام از این‌ها گره نزند.

دل هیچ‌کس را نرنجانید
در میان روایت‌های کتاب، جمله‌ای از قاضی نقل شده که ساده است، اما انگار تمام یک نگاه اخلاقی را در خودش جا داده است: «الله الله الله که دل هیچ‌کس را نرنجانید!»
شاید همین جمله نشان دهد که عرفان برای قاضی فقط خلوت و ذکر و عبادت نبوده است.
اگر آدم ساعت‌ها از خدا بگوید، اما دل کسی را بشکند، چه چیزی از آن راه باقی می‌ماند؟
در «کهکشان نیستی»، عشق به خدا را می‌توان در همین جزئیات دید؛ در مهربانی، در مراقبت از دل دیگران، در قناعت و در اینکه آدم تلاش کند حضور خدا را فقط در سجاده و خلوت جست‌وجو نکند.
شاید عاشقی واقعی همین باشد؛ اینکه دوست داشتن خدا، آدم را نسبت به دل آدم‌های دیگر حساس‌تر کند.

روایت‌هایی از آدم‌های معمولی
یکی دیگر از جذابیت‌های کتاب، حضور آدم‌هایی است که در نگاه اول هیچ ارتباطی با جهان عرفان ندارند. روایت‌هایی مانند ماجرای قهوه‌خانه و ملاحسینقلی همدانی یا داستان «عبدفرار»، فضای کتاب را از یک زندگی‌نامه رسمی و خشک دور می‌کند.
در این قصه‌ها، عرفان گاهی جایی اتفاق می‌افتد که انتظارش را نداریم؛ میان مردم، در یک گفت‌وگو، در برخورد با انسانی خطاکار یا در لحظه‌ای کوتاه که یک جمله می‌تواند مسیر زندگی کسی را تغییر دهد.
همین روایت‌ها باعث می‌شوند جهان «کهکشان نیستی» فقط جهان عالمان و عارفان نباشد. آدم‌های معمولی هم در آن سهم دارند؛ آدم‌هایی با ضعف‌ها، اشتباه‌ها، نیازها و امیدهایشان.
البته باید توجه داشت که «کهکشان نیستی» یک زندگی‌نامه داستانی است. نویسنده برای روایت زندگی قاضی از منابع و خاطرات مختلف استفاده کرده و در کنار مستندات، از بازسازی داستانی نیز بهره برده است. بنابراین کتاب را باید ترکیبی از روایت‌های مستند و پرداخت داستانی دانست؛ روایتی که می‌خواهد خواننده فقط درباره قاضی نخواند، بلکه کمی هم با جهان او زندگی کند.

«نیستی»؛ جایی برای کم شدن «من»
شاید عنوان کتاب بیش از هر چیز، خواننده را به مکث وادار کند: کهکشان نیستی.
«نیستی» را می‌توان نه به معنای نابودی، بلکه به معنای کوچک شدن «من» فهمید؛ همان «منی» که همیشه می‌خواهد دیده شود، شنیده شود، تحسین شود و چیزی برای خودش بردارد.
قاضی در این روایت، شبیه عاشقی است که هرچه به محبوب نزدیک‌تر می‌شود، خودش را کمتر می‌بیند. انگار سلوک او سفری است از «من» به سوی «او»؛ از خودبینی به خدابینی.
شاید برای همین است که جمله «خودبین نباشیم؛ خدابین باشیم» در ذهن می‌ماند. آدم باید کمی از خودش کم کند تا جایی برای عشق باز شود.
این «کم شدن» البته به معنای بی‌ارزش شدن انسان نیست؛ شاید برعکس، انسان وقتی از اسارت «من» رها می‌شود، تازه معنای واقعی خودش را پیدا می‌کند.

قصه یک عاشقی آرام
«کهکشان نیستی» در نهایت، فقط قصه زندگی یک عارف نیست؛ قصه انسانی است که می‌خواهد تمام زندگی‌اش را به یک عشق بزرگ‌تر بسپارد.
عشقی که در سکوت پیدا می‌شود، در دل نشکستن خودش را نشان می‌دهد، در قناعت آرام می‌گیرد و در میان شلوغی دنیا فراموش نمی‌شود.
قاضی در این روایت، بیشتر از آنکه مرد کرامت‌ها و اتفاق‌های خارق‌العاده باشد، مرد یک مسیر است؛ مسیری طولانی از خود به سوی خدا.
شاید «کیمیا» همین باشد و «نیستی» هم همین؛ اینکه آدم آن‌قدر از خودش کم کند که دلش برای محبوب جا باز کند.
و شاید پایان این عاشقی، ساده‌تر از چیزی باشد که فکر می‌کنیم: دل را به خدا بسپاری و دیگر نترسی که جهان چه چیزی را از تو خواهد گرفت.

تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی