اصفهان در آستانه سقوط؛ شکوهی که ترک برداشته بود
اصفهان در آغاز روایت کروسینسکی، هنوز پایتختی باشکوه است؛ شهری که مرکز قدرت صفویان و نماد ثروت و اقتدار آنان به شمار میرود. اما پشت این ظاهر پرزرقوبرق، نشانههای فرسودگی دیده میشود. ساختار حکمرانی دیگر توان گذشته را ندارد و تصمیمگیریها بیش از آنکه بر پایه یک مدیریت منسجم باشد، تحت تأثیر دربار، منافع شخصی و رقابتهای داخلی قرار گرفته است.
از نگاه کروسینسکی، همین فاصله میان ظاهر باشکوه اصفهان و ضعف ساختاری حکومت، یکی از کلیدهای فهم سقوط آن است.
کروسینسکی؛ شاهدی که سقوط اصفهان را از نزدیک دید
کروسینسکی، روحانی و مبلغ یسوعی لهستانی، بیش از دو دهه در ایران زندگی کرد و حوادث سالهای پایانی صفویه را از نزدیک مشاهده کرد. روایت او از این جهت اهمیت دارد که صرفاً گزارشی از یک جنگ نیست؛ بلکه تصویری از زندگی سیاسی و اجتماعی ایران پیش و پس از سقوط اصفهان ارائه میدهد.
کتاب «سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی» با تدوین و بازنویسی سیدجواد طباطبایی، این روایت را در اختیار خواننده قرار میدهد. البته نوشتههای کروسینسکی را باید روایت یک شاهد با زاویه دید خاص خود دانست و برای رسیدن به تصویری کاملتر، آن را در کنار دیگر منابع تاریخی قرار داد.
شاه سلطان حسین و درباری که از درون فرسوده شد
در روایت کروسینسکی، شاه سلطان حسین شخصیتی است که توانایی لازم برای مدیریت بحرانی در ابعاد امپراتوری صفوی را ندارد. مشکل فقط ویژگیهای شخصی شاه نیست؛ مسئله بزرگتر، ساختاری است که در آن پادشاه از تصمیمگیری مؤثر فاصله گرفته و دربار به عرصه نفوذ گروههای مختلف تبدیل شده است.
کروسینسکی از درباری سخن میگوید که در آن رقابت، نفوذ و مصلحتهای شخصی بر منافع عمومی غلبه کرده است. در چنین شرایطی، هشدارهای مربوط به تهدید افغانها نیز بهموقع جدی گرفته نمیشود و فرصت برای مهار بحران یکی پس از دیگری از دست میرود.
فساد و خریدوفروش مناصب؛ وقتی اداره کشور به معامله تبدیل میشود
یکی از مهمترین بخشهای روایت کروسینسکی، شرح فساد اداری و خریدوفروش مناصب است. وقتی منصب حکومتی به جای شایستگی با پول و نفوذ به دست آید، طبیعی است که کارآمدی دستگاه دولت کاهش پیدا کند.
در این تصویر، فشار اقتصادی بر مردم، دریافت رشوه، سوءاستفاده مأموران و نابسامانی مالی، فقط مشکلات جداگانه نیستند؛ همه آنها نشانههای یک بیماری عمیقترند. حکومتی که اعتماد مردم را از دست میدهد، در زمان بحران نیز نمیتواند از ظرفیت اجتماعی آنان برای دفاع از کشور استفاده کند.
میرویس و محمود افغان؛ تهدیدی که دیر جدی گرفته شد
ظهور میرویس در قندهار و سپس قدرت گرفتن محمود افغان، تهدیدی بود که به تدریج از یک شورش منطقهای به خطری جدی برای حکومت صفوی تبدیل شد. اما ضعف ساختار مرکزی باعث شد واکنش حکومت به این تهدید به اندازه کافی سریع و مؤثر نباشد.
پس از مرگ میرویس، کشمکشهای قدرت ادامه پیدا کرد و محمود افغان سرانجام توانست جایگاه خود را تثبیت کند. حرکت او به سوی قلمرو صفوی در شرایطی رخ داد که حکومت مرکزی با مشکلات داخلی متعددی دستوپنجه نرم میکرد. به همین دلیل، پیشروی افغانها را نمیتوان صرفاً با قدرت نظامی آنان توضیح داد؛ ضعف طرف مقابل نیز بخش مهمی از این معادله بود.
ارتشی که قدرت گذشته را نداشت
یکی از ستونهای اصلی قدرت هر حکومت، ارتش آن است؛ اما ارتش صفوی در آستانه سقوط دیگر از انسجام و توانایی گذشته برخوردار نبود. اختلاف میان نیروها، ضعف فرماندهی و مشکلات مالی، ظرفیت دفاعی حکومت را کاهش داده بود.
در چنین شرایطی، حتی برخورداری از نیرو و تجهیزات نیز الزاماً به معنای توان مقاومت نیست. ارتشی که فرماندهی منسجم و انگیزه کافی نداشته باشد، در برابر دشمنی که از ضعف داخلی رقیب استفاده میکند، آسیبپذیر خواهد بود.
محاصره اصفهان؛ شهری که گرسنگی پیش از شمشیر شکستش داد
محاصره اصفهان نقطهای است که بحران سیاسی و نظامی به زندگی روزمره مردم منتقل میشود. با بسته شدن راههای ارتباطی و کاهش منابع غذایی، شهر به تدریج وارد مرحلهای از گرسنگی گسترده میشود.
کروسینسکی روند افزایش فشار را مرحلهبهمرحله روایت میکند. ابتدا قیمت مواد غذایی بالا میرود، سپس مواد معمولی کمیاب میشوند و سرانجام مردم ناچار میشوند برای زنده ماندن به چیزهایی روی بیاورند که در شرایط عادی حتی تصور خوردنشان ممکن نیست.
در اینجا دیگر سخن فقط از شکست یک ارتش نیست؛ یک جامعه در حال فروپاشی است.
از گوشت اسب تا پوست درخت؛ روایت یک فاجعه انسانی
تلخترین بخش روایت کروسینسکی، شرح گرسنگی مردم اصفهان است. با ادامه محاصره، گوشت قاطر، اسب و الاغ وارد سفره مردم میشود و بعد نوبت به سگ و گربه میرسد. با کمیاب شدن گندم، قیمت نان افزایش مییابد و مردم برای تأمین غذا به برگ درختان، پوست درخت، ریشههای خشک و حتی چرم روی میآورند.
روایت به جایی میرسد که از مرگ گسترده مردم و باقی ماندن اجساد در خیابانها سخن گفته میشود. حتی گزارشهایی از خوردن گوشت انسان نیز در این روایت آمده است؛ گزارشی تکاندهنده که باید به عنوان بخشی از روایت تاریخی کروسینسکی خوانده شود.
در نهایت، گرسنگی چنان گسترده میشود که توان ادامه مقاومت از جامعه و حکومت گرفته میشود.
سقوط اصفهان؛ پایان یک شهر یا فروپاشی یک قدرت؟
تسلیم شاه سلطان حسین و سقوط اصفهان را نمیتوان تنها پایان یک محاصره دانست. این اتفاق پایان دورهای از قدرت صفوی و آغاز مرحلهای از آشوب سیاسی بود.
پس از ورود افغانها، محمود و سپس اشرف افغان با مسئله حفظ قدرت روبهرو شدند. خشونت، حذف شاهزادگان صفوی و تلاش برای تثبیت حکومت، نشان میداد که تصرف پایتخت با حکومت کردن بر سرزمینی بزرگ تفاوت دارد.
از سوی دیگر، نیروهای مختلف داخلی و خارجی در تحولات بعدی نقش پیدا کردند و ایران وارد دورهای از بیثباتی شد.
وقتی یک حکومت پیش از دشمن، از درون شکست میخورد
شاید مهمترین درس روایت کروسینسکی این باشد که سقوط حکومتها همیشه از لحظهای آغاز نمیشود که دشمن از دیوارهای شهر بالا میرود. گاهی فروپاشی بسیار زودتر اتفاق افتاده است؛ در ادارهای که خریدوفروش میشود، در ارتشی که فرماندهی منسجم ندارد، در درباری که گرفتار رقابت است و در حکومتی که هشدارها را دیر میشنود.
افغانها در این روایت، به حکومتی حمله کردند که هنوز ظاهراً امپراتوری بزرگی بود، اما بخش مهمی از توان مقاومت خود را از دست داده بود. محاصره اصفهان فقط این واقعیت را آشکار کرد.
به همین دلیل، «سقوط اصفهان» را میتوان روایتی درباره یک شکست نظامی دانست، اما نه فقط درباره آن؛ این کتاب تصویری از فرسایش تدریجی قدرت، فروپاشی مدیریت و تبدیل بحران سیاسی به فاجعه انسانی ارائه میکند؛ فاجعهای که نشان میدهد یک حکومت ممکن است پیش از آنکه دشمن بر آن غلبه کند، از درون شکست خورده باشد.
تهیه و تنظیم: طوبی میرزاحسینی