کد خبر: 297236

آیا همیشه باید احساسات منفی را کنترل کنیم؟ خطر پنهانِ سرکوب احساسات

گاهی وقتی عصبانی، ناراحت، مضطرب یا ناامید می‌شویم، اولین توصیه‌ای که می‌شنویم این است: «خودت را کنترل کن.» جمله‌ای که در ظاهر منطقی و حتی مفید به نظر می‌رسد، اما یک سؤال مهم پشت آن پنهان است: آیا کنترل احساسات با سرکوب کردن آنها یکی است؟ و

واقعیت این است که احساسات منفی بخش طبیعی زندگی انسان هستند. هیچ‌کس قرار نیست همیشه آرام، خوشحال و امیدوار باشد. خشم، غم، ترس، حسادت، ناامیدی و حتی دلخوری، پیام‌هایی درباره تجربه‌های ما دارند. مشکل از جایی شروع می‌شود که به جای فهمیدن این پیام‌ها، تصمیم می‌گیریم آنها را نادیده بگیریم یا وانمود کنیم اصلاً وجود ندارند.
احساس بد، لزوماً احساس اشتباه نیست
خیلی از ما از کودکی یاد گرفته‌ایم بعضی احساسات را «بد» بدانیم. مثلاً به کودک گفته می‌شود «گریه نکن»، «عصبانی نباش»، «این‌قدر حساس نباش» یا «مرد که گریه نمی‌کند». این جمله‌ها ممکن است با نیت آرام کردن کودک گفته شوند، اما اگر بارها تکرار شوند، به او یاد می‌دهند که بعضی احساساتش قابل قبول نیستند.
در بزرگسالی ممکن است نتیجه همین آموزش‌ها را ببینیم؛ فردی ناراحت است اما می‌گوید «چیزی نیست»، از رفتاری دلخور شده اما لبخند می‌زند، خشمگین است اما آن را فرو می‌خورد یا از ترس یک اتفاق مدام فرار می‌کند.
او شاید در ظاهر خودش را کنترل‌شده نشان دهد، اما احساس نادیده گرفته‌شده معمولاً به این سادگی ناپدید نمی‌شود.
سرکوب احساسات با تنظیم احساسات فرق دارد
یکی از مهم‌ترین تفاوت‌هایی که باید بشناسیم، تفاوت میان «سرکوب» و «تنظیم» احساسات است.
تنظیم احساسات یعنی احساس خود را بشناسیم، اجازه دهیم وجود داشته باشد و بعد تصمیم بگیریم چگونه با آن رفتار کنیم. مثلاً ممکن است از حرف همکارمان عصبانی شویم، اما به جای فریاد زدن، چند دقیقه فاصله بگیریم، آرام شویم و بعد درباره موضوع صحبت کنیم.
سرکوب یعنی احساس را انکار کنیم؛ مثلاً با خودمان بگوییم «من اصلاً ناراحت نیستم» در حالی که درونمان پر از خشم و غم است.
در حالت اول، احساس دیده شده و رفتار مدیریت می‌شود. در حالت دوم، خود احساس نادیده گرفته شده است.
وقتی احساسات راه دیگری برای حرف زدن پیدا می‌کنند
احساسات سرکوب‌شده همیشه به شکل یک انفجار ناگهانی ظاهر نمی‌شوند. گاهی ممکن است فرد به‌تدریج خسته، بی‌حوصله یا تحریک‌پذیر شود. گاهی نیز ممکن است در روابطش فاصله ایجاد کند، مدام نگران باشد یا حتی نتواند بفهمد دقیقاً چرا حالش خوب نیست.
البته هر خستگی، اضطراب یا مشکل جسمی را نمی‌توان به سرکوب احساسات نسبت داد و نباید از این موضوع یک رابطه علت و معلولی ساده ساخت. اما از نظر روان‌شناختی، نادیده گرفتن مداوم تجربه‌های هیجانی می‌تواند شیوه سالم مواجهه با آنها را دشوارتر کند.
برای همین است که گاهی فردی بعد از مدت‌ها تحمل کردن، ناگهان بر سر موضوعی کوچک منفجر می‌شود. مسئله فقط همان اتفاق کوچک نیست؛ ممکن است مجموعه‌ای از ناراحتی‌های بیان‌نشده پشت آن جمع شده باشد.
پس باید هر احساسی را فوراً بروز دهیم؟
نه. پذیرفتن احساس به معنای تخلیه کردن آن روی دیگران نیست.
اگر عصبانی هستیم، حق نداریم به دیگران توهین کنیم. اگر حسادت می‌کنیم، لازم نیست رفتار آسیب‌زننده داشته باشیم. اگر غمگینیم، مجبور نیستیم همه اطرافیان را درگیر حال خود کنیم.
بلوغ هیجانی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند: احساس را انکار نکنیم، اما اجازه هم ندهیم احساس به جای ما تصمیم بگیرد.
می‌توانیم با خودمان صادق باشیم و بگوییم: «الان عصبانی‌ام.» سپس از خودمان بپرسیم: «چه چیزی باعث این خشم شده؟» یا «الان چه کاری می‌توانم انجام دهم که هم از خودم مراقبت کنم و هم به دیگری آسیب نزنم؟»
با احساسات منفی چه کار کنیم؟
گاهی فقط نام‌گذاری یک احساس کمک‌کننده است. به جای اینکه بگوییم «حالم بد است»، دقیق‌تر شویم: «احساس طردشدگی دارم»، «از این رفتار ناراحت شده‌ام»، «از آینده می‌ترسم» یا «احساس می‌کنم نادیده گرفته شده‌ام.»
بعد می‌توانیم احساس را بدون قضاوت مشاهده کنیم. لازم نیست همان لحظه برایش راه‌حل پیدا کنیم.
صحبت با یک فرد قابل اعتماد، نوشتن احساسات، کمی فاصله گرفتن از موقعیت تنش‌زا، خواب و استراحت کافی و در صورت تداوم یا شدت مشکل، کمک گرفتن از روان‌شناس، می‌تواند مسیر سالم‌تری برای مواجهه با هیجان‌ها ایجاد کند.
گاهی هم لازم است بپذیریم که بعضی احساسات قرار نیست فوراً ناپدید شوند. غم فقدان، شکست یا پایان یک رابطه ممکن است زمان بخواهد. قرار نیست همیشه احساس خوب داشته باشیم تا بتوانیم زندگی سالمی داشته باشیم.
احساسات دشمن ما نیستند
شاید بهتر باشد به جای اینکه از خودمان بپرسیم «چطور این احساس بد را از بین ببرم؟»، گاهی بپرسیم «این احساس چه چیزی می‌خواهد به من بگوید؟»
خشم شاید از یک مرز نقض‌شده خبر دهد. ترس ممکن است نشان دهد چیزی برایمان مهم است. غم می‌تواند نشانه یک فقدان باشد و دلخوری گاهی نشان می‌دهد نیازی در رابطه دیده نشده است.
البته هر احساسی الزاماً واقعیت را درست تفسیر نمی‌کند؛ احساسات می‌توانند تحت تأثیر تجربه‌های گذشته، افکار و برداشت‌های ما قرار بگیرند. بنابراین نه باید هر احساسی را حقیقت مطلق بدانیم و نه آن را خفه کنیم.
هدف، حذف احساسات منفی نیست؛ هدف این است که بتوانیم آنها را بشناسیم، تحمل کنیم، درباره‌شان فکر کنیم و بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، پاسخ مناسبی به آنها بدهیم.
شاید کنترل واقعی احساسات این نباشد که همیشه آرام به نظر برسیم؛ بلکه این باشد که حتی وقتی درونمان طوفانی است، بتوانیم بفهمیم چه اتفاقی در درونمان می‌گذرد و انتخاب کنیم با آن چگونه برخورد کنیم. این تفاوت کوچک، می‌تواند فاصله بزرگی میان «سرکوب کردن خود» و «شناختن خود» ایجاد کند.

تهیه و تنظیم:طوبی میرزاحسینی