کد خبر: 67064
ف
داستان دویدن برای آب، غذا و زندگی
نزدیک دو هفته است که می دود، برای در امان ماندن از سرمای استخوان‌سوزو مدت‌هاست غذای درستی نخورده است.

به گزارش بهداشت نیوز: اکبر عبدالعلی‌زاده داستانی برای غزه نوشته است. متن این داستان به این شرح است:

 
به نام خدا
 
غزه فردا را می‌بیند
 
دویدن تا بعد از هرگز
 
آن روز صبح در ورودی شهر رفح مردمی که تمام صحنه‌های عجیب بشری را به چشم دیده بودند، دیده‌های تازه‌ای را تجربه کردند. آن‌ها دختری را دیدند حدود هشت‌ساله با چشمان زیبای روشن و موهای بلند که پتویی کهنه به سر داشت و چیزی را دنبال خودش می‌کشید.
 
مرد هنوز از پا نیفتاده. حالا دیگر نزدیک دو هفته است که می دود. برای در امان ماندن از سرمای استخوان‌سوز شب‌ها و بادهای سردی که از ساحل می‌وزد و مانند سوزن بر بدنش می‌نشیند لباس روی لباس پوشیده، آن چنان که کلفتی لباس‌هایش و فشاری که بر مفاصل و عضلاتش وارد می کند باید خیلی پیشتر از این‌ها او را از پا درمی‌آورد. مدت‌هاست غذای درستی نخورده است. بهترین غذایش زیتون‌های آفتاب‌خورده و بی‌آب افتاده بر پای درختان دشت سبز بود، آن هم پنج روز قبل، اما همچنان می‌دود. طور عجیبی از پاهای خود استفاده می‌کند، علی‌رغم زمین ناهموار زیر پایش بدن او با کمترین نوسان به جلو پیش می‌رود. نه اینکه به تازگی این‌گونه بدود، تمام مسیر را همین‌طور پیش آمده است.  با همه بی‌حالی‌اش هنوز چنگ بر آن‌چه  روی دوش دارد انداخته. انگار در این دنیای بزرگ هیچ چیزی به اندازه آن‌چه در پتو پیچیده و بر دوش دارد برایش مهم نیست. 
 
همیشه عاشق دویدن بوده، شوری که از کودکی همراهش شده انگار با هر بار دویدن تازه می شود. هربار که  قدم هایش از راه رفتن به تند رفتن و دویدن و استمرار در ثابت نگه داشتن سرعت می رسد انگار پرواز را تجربه می کند. از آن حس های غیرقابل توصیف که آدم را شارژ می‌کند  سراسر وجودش را می‌گیرد. انرژی  در تمام رگ و پی و اندامش جریان پیدا می‌کند، شتاب می‌گیرد و در سرعت مطلوبش ثابت می‌دود. 
 
دویدن سال‌های سال است که تفریح بی خرج او  شده. فاصله مبدأ و مقصدهای مختلف زندگی‌اش را زیاد دویده است آن هم وقتی فرصتی برای تفریح نداشت  یا کار ضروری‌ای پیش می‌آمد. شاید بیشتر از هزار مسیر را دویده؛ فاصله‌های کوتاه و بلند. از خانه تا مدرسه، از مدرسه تا خانه، از خانه تا نانوایی و سوپرمارکت که وظایف دنیای کودکی‌اش را شکل می‌داد. دشت های سبز و ساحل دریا و حتی تپه ماسه‌ای‌های شمالی ساحل قرار را بارها و بارها دویده است.  بسیاری اوقات، زمان را در زندگی‌اش با دویدن خریده است و بارها  دویدن برایش بهترین راه  گریز از خطر بوده. اولین بار برای فرار از سنگ‌پرانی شروع به دویدن کرد . یک روز گرم تابستان بود که از سنگ هایی که به طرفش می آمد گریخت. دوستانش هم دویدند اما هرکدام یکی دو تا سنگ نصیبشان شد.
 
بچه‌ها به عبدالعلی گفتند: "پسر مثل موشک در رفتی، سربازا بد دمق شدن.  جت سوار بودی انگار"
 
همان روز گرم تابستان برای اولین بار فهمید بهتر و بیشتر از دیگران می دود. خیلی زود دوست و دشمن فهمیدند عبدالعلی  توانایی ویژه ای دارداما نه آن روز و نه هیچ وقت دیگر تصور نمی کرد یک روز در یاس و ناامیدی و در میان فاصله مرگ و زندگی یک کودک، دویدن تنها راه نجات باشد، آن هم فرزند خودش . تنها بازمانده خانواده شیرین عبدالعلی. حالا به امید رساندن کمی غذا به جگرگوشه‌اش بیشتر از ۵۰ کیلومتر  دویده است یعنی تمام مسیر میان  غزه؛ جایی که زندگی می‌کرد تا رفح در مسیرهای پیچ در پیچ بی‌خودی که تصور می‌کرد کمی غذا یا آبی سالم به‌دست بیاورد. حتی در خان یونس هم نتوانست آرام بگیرد. شهری که تمام شادی و غم کودکی‌اش را در خود جا داده بود باعث آرامشش نشد. خیابان‌هایی که  رشد سریع او را در کوچه ها یش ثبت کرده هم نتوانست آغوش آرام‌بخش خودش را دوباره برای عبدالعلی باز کند. از دورنمای شهر فهمید امروز خان یونس مثل دیگر روزها نیست. با صدای انفجار و نوری که از بالای شهر دید فهمید که بعد از یک ماه خون جگر خوردن و دم نزدن، آن طرف دیواری‌ها طاقت از دست داده‌اند و بی اعتنا به حیثیت بر بادرفته‌شان گلوله‌باران را شروع کرده‌اند. بزمی تکراری را که سال‌های سال یعنی از کفرقاسم و صبرا و شتیلا  برای آن طرف دیواری‌ها  نتایج خوشی داشت دوباره جور کرده‌اند. بزمی که مدت‌هاست حیثیت آن‌ها را بر باد می‌دهد اما هنوز به صرف گوشت و خون ملتی‌ نادیده‌گرفته‌شده برپا می‌شود.حتی اگر آن‌ها را تا گردن در فضاحتی مثل جنگ سی و سه‌روزه فرو ببرد. عبدالعلی نیز درست در خان یونس، که با امید حمایت اقوام، بچه به دوش تمام مسیرش را دویده است  با اجساد تمام خاندانش روبه‌رو شد.
 
همین‌طور که جنازه‌ها را یک‌به‌یک می دید با خودش گفت : "فقط به اندازه یک فاتحه با آن ها وداع می‌کنم. غمم بی‌دریغ است اما نمی‌ایستم."
 
خوب می‌دانست هر چه بگذرد زمان از زندگی دور و به مرگ نزدیک می‌شود. گرچه پرنده مرگ همیشه بالای سرشان در پرواز است و بیش از تمام نسل بشر روی مرگ مردم این سرزمین باستانی حساب می‌کند؛ سرزمینی که قدیمی‌ترین بقایای آتش‌های بزرگ ساخته دست بشر و قدیمی‌ترین اسکلت‌های انسانی را در خود جای داده است. انگار مرگ می خواهد بشر را در همان جا که برای اولین بار به تمدن نشسته است، از هستی بیاندازد و از صفحه تمدن نو پاک کند. اما عبدالعلی همین که به مرگ فکر کرد در ذهن خود این جملات را پشت هم کرد: "باید مرگ و تمام اعوان و انصارش را دور بزنم و تنها بچه زنده مانده‌ام از روزهای محاصره را هرطور شده به تمدن نو بازگردانم، به سرزمینی که عطر صبحگاهش بوی خون و ندای پرندگانش صدای شلیک چلچله‌های اورانیمی نباشد."
 
برای این کار حتی زمان مختصر دفن و کفن خاله و عمه و پسر عمو و دیگران را باید به کار دویدن می گذاشت. با خودش فکر کرد: " کسی پیدا می‌شود که پیکر بی‌جان آن‌ها را با هزاران آرزو و خاطره فناشده‌شان دفن کند. اما کسی به فکر من و دخترک هشت‌ساله‌ام نیست و همانقدر که کسی به فکر حیات ما نیست کسانی در کار کشتن‌مان هستند."
 
البته اگر لفظ کشتن برای این بدن بی رمق و این بچه نیمه‌جان درست باشد. آن‌ها در همان دوره محاصره، مرگ را به چشم دیدند فقط یک مرگ بی‌صدا که با امید زندگی بهتر برای بچه‌هایشان با طیب خاطر آن را تحمل کردند. حالا او می‌خواهد دخترش، زیباترین موجود زنده‌ای که تا به حال دیده، خاطره ملموس همسرش، این عروس فلسطین را به آن دنیای آمال‌ ببرد. به دخترش می‌گوید: "اگر لازم باشد تا ته دنیا و تا روز قیامت برای این هدف می‌دوم. اگر قرار باشد تنها یک نفر از این مخمصه جان سالم به در ببرد دختری است هم‌جمال و قامت تو. دختری که بتواند فرزندان تازه‌ای برای آزادی این خاک به دنیا بیاورد. دختری که