کد خبر: 31200
ف
آیا با تمام وجود باید مبارزه کنی ؟
با ناامیدی به گذشته خود نگاه می کند ، به یاد دوران سلامتی و خوش گذشته می افتد ، به یاد ایامی می افتد که شاد و سرحال می نشست ، کتاب می خواند و از زندگی لذت می برد .

با ناامیدی به گذشته خود نگاه می کند ، به یاد دوران سلامتی و خوش گذشته می افتد ، به یاد ایامی می افتد که شاد و سرحال می نشست ، کتاب می خواند و از زندگی لذت می برد . به یاد روزهایی می افتد که روبروی تلویزیون می نشست و برنامه های دلخواه اش را تماشا می کرد . به این نتیجه می رسد که اگر نتواند در نبرد با بیماری پیروز شود ، اگر نتواند دوباره خودش بشود چه باید بکند . چه کار دیگری از او ساخته است . جنگیدن دفاع طبیعی اوست .

آیا با تمام وجود باید مبارزه کنی ؟

این تنها سلاحی است که آن را می شناسد و به همین دلیل بر شدت مبارزه می افزاید و زرادخانه خود را فعال تر می کند . اما هرچه بیشتر می جنگد و هرچه بر آتش توپخانه خود بیشتر می افزاید ، حالش بدتر می شود . طبیعی است که جنگیدن مستلزم تنش بیشتر است . تنش بیشتر هم به معنای ادرنالین بیشتر و به عبارتی تحریک شدن عصب های ازادکننده ادرنالین و بنابراین ادامه ی نشانه های بیماری است . دوستانش هم برای اینکه کار را ، از آنچه هست خراب تر کنند او را به جنگیدن تشویق می کنند ، حتی پزشک او هم ممکن است در مقام توصیه به او بگوید که باید بیشتر بجنگد و بیشتر مقاومت بکند .

حتی ممکن است به او بگوید : مبارزه کن پیرمرد ، اجازه مده که بیماری بر تو چیره شود .

اما اینکه چه اتفاقی برای او افتاده موضوعی ست که از آن اطلاع ندارد . مثل کسی است که او را تسخیر کرده اند . متوجه نیست که اهریمنی بر دوش های او نشسته است ، متوجه نیست که خود اوست که با ترسیدن ، جنگیدن و فرار از ترس ، خود را به این حال و روز انداخته است .

در این مرحله ممکن است سردرد های شدید هم از راه برسند . احساس می کند که انگار دور سرش را با نواری آهنی بسته اند و فشار می آورند . و یا اینکه وزنه ای روی سرش گذاشته اند و وزنه بر سرش فشار می آورد . ممکن است سرش گیج برود ، دل به هم خوردگی پیدا کند . احساس می کند زیر قلبش تیر می کشد . ممکن است گرفتار لرزش اندام شود . علاقه اش به همه چیز و همه کس سلب می شود و افزایش تنش و ناکامی ، او را در موقعیت نامساعد قرار می دهد .

خانمی در این خصوص می گوید : همه ی ناراحتی ام را سر بچه های بیچاره خالی می کنم .

نکته : وقتی به اشخاص می گویند که راه حلی برای مشکل خود بیابند و یا تن به مصالحه بدهند و با مشکل کنار بیایند ، بعضی از آنها با خود فکر می کنند مسئله ی من حل ناشدنی است . راه نجاتی برایم باقی نمانده است !

من در مطب ، شخصا به مسائل به ظاهر لاینحل فراوانی برخورد کرده ام که به راحتی حل شده اند . ممکن است مسئله برای شما لاینحل به نظر برسد ، اما یک مشاور با تجربه به سادگی می تواند از این مسئله ی لاینحل ، یک مسئله ی حل شده بسازد . اگر برای تغییر یک مسئله کار چندان زیادی نتوان صورت داد ، مشاور می تواند به شما راهی نشان دهد که دست کم با پریشانی کمتری به آن نگاه کنید . از جمله زنی به خاطر اینکه با مادرشوهرش با هم زندگی می کردند ناراحت بود می گفت : می دانید دکتر ، از من هیچ کاری ساخته نیست !

به او گفتم : اگر خیال کنی که نبودن مادرشوهرت تنها راه نجات از دشواری است ، آنوقت می توان گفت که راه حلی وجود ندارد .

به او توصیه کردم به جای اینکه با تنفر به این زن نگاه کند به امتیازات و نکات مثبت او توجه کند ، شاید به برداشت مثبت تری در قبال او برسد .

اشخاص به طرز برداشت و نظر ما از آنها واکنش نشان می دهند و اغلب اوقات طوری که ما از آنها انتظار داریم رفتار می کنند . احتمالا آن خانم مسن می دانست و احساس می کرد که عروسش او را دوست ندارد و به همین دلیل با او خوب برخورد نمی کرد . خوشبختانه عروس جوان متوجه مطلب شد و به توصیه ی من رفتار کرد و خیلی ساده توانست شرایط را تغییر بدهد .

 

منبع: راستینه

 


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.